تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 865

مساهمون:

ص٨٦٥
بها الأرض ، ثمّ قال : إنّه واللَّه ما لنا على هذا من صبر . « 1 » ابن الأثير ، الكامل ، 4 / 240 - 241
هامش
( 1 ) - گفته شده : علت اين بود كه زيد با پسر عم خود جعفر بن حسن بن حسن بن علي اختلاف ومحاكمه داشت . موضوع اختلاف أوقاف على بوده كه ميان فرزندان حسين وحسن تقسيم مىشد . زيد از طرف أولاد حسين وجعفر از طرف أولاد حسن . چون جعفر وفات يافت ، عبداللَّه بن حسن به جاى أو دعوى را ادامه داد . هر دو نزد خالد بن عبد الملك بن حارث حاضر مىشدند وبه محاكمه مىپرداختند . روزى عبداللَّه به يزيد درشت گفت ( توهين كرد ) . به أو گفت : اى فرزند زن سندى ! زيد خنديد وگفت : مادر إسماعيل ( پيغمبر ) هم كنيز بود . با اين كه مادرم كنيز بود پس از مرگ خواجهء خود ( از شوهر ديگر ) خوددارى كرد در حالي كه ديگرى خويشتن دارى نكرد ، مقصود أو فاطمه دختر حسين كه عمهء أو ومادر عبداللَّه بود ، زيرا بعد از پدرش حسن بن حسن شوهر اختيار كرد ( زن عبداللَّه بن عمرو بن عثمان بن عفان شده بود كه فرزندى به نام محمد آورد وداستانى دارد ) . زيد از گفتهء خود پشيمان شد واز عمهء خويش خجالت كشيد . مدتي نزد أو نرفت . فاطمه به أو پيام داد : اى برادر زادهء من ! من مىدانم كه مادرت نزد خودت مانند مادر عبداللَّه گرامى ومحترم است . به فرزند خود عبداللَّه هم گفت : بد كردى كه به زيد درشت گفتى به خدا أو ( مادر زيد ) بهترين كسى بود كه داخل خانوادهء ما شده است . گفت ( راوي ) چنين آمده كه خالد ( حاكم ) به آنها گفت : فردا نزد من بيائيد . من زادهء عبد الملك نخواهم بود اگر نتوانم دعواي شما را پايان وفيصله دهم . شب مردم مدينه در حال هيجان واهتمام وگفتگو ماندند . بعضي مىگفتند : زيد چنين گفت ، وبرخى مىگفتند : سخن عبداللَّه چنين بود . روز بعد خالد براي محاكمه در مسجد نشست ، مردم هم گروهى شماتت مىكردند وقومي متأثر وغمگين بودند . خالد هر دو را نزد خود خواند وميل داشت كه آنها به يكديگر دشنام دهند ( تا شماتت كند ) ، چون هر دو حاضر شدند عبداللَّه خواست سخن بگويد ، زيد به أو گفت : اى أبا محمد شتاب مكن . من مالك چيزى نيستم ( حقي ندارم ) ، هر كس هم با تو نزد خالد مخاصمه ومرافعه كند ، مالك جيزى نخواهد بود . سپس به خالد خطاب كرده گفت : تو ذريهء پيغمبر را براي چيزى نزد خود احظار كردى كه هرگز أبو بكر وعمر براي مانند آن آنها را نزد خود نمىخواندند . خالد گفت : كسى نيست كه به اين بىخرد ( زيد ) چيزى بگويد . مردى از أنصار از خاندان عمرو بن حزم برخاست وگفت : اى فرزند أبو تراب ( تحقير ) ، واى زادهء حسين سفيه ، تو نمىدانى كه والى بر تو حق ولايت وطاعت دارد ؟ زيد گفت : اى قحطانى ( عرب قحطان ) ، خاموش باش ما به مانند تو پاسخ نخواهيم داد . آن مرد ( قحطانى ) گفت : چرا از جواب من خوددارى مىكنى ؟ به خدا قسم من از تو بهتر هستم وپدر ومادرم از پدر ومادرت بهترند . زيد خنديد وگفت : اى گروه قريش ! اين دين ( اسلام ) از بين رفته ، آيا نسب وحسب هم از ميان رفته است . به خدا سوگند ، اين ملت مىرود ولى حسب ونسب قوم زايل نمىشود .
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 865 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية