تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 862

مساهمون:

ص٨٦٢
هامش
داشتند . زيد از جانب بنى حسين دعوى مىكرد وجعفر از جانب بنى حسن . گويد : وچنان بود كه جعفر وزيد ، به نزد ولايتدار بسيار سخن مىكردند وچون برمى خاستند يك كلمه از آنچه را كه در ميانشان رفته بود تكرار نمىكردند ، وقتي جعفر بمرد عبداللَّه گفت : « كي با زيد مقابله مىكند ؟ » حسن بن حسن گفت : « من مقابله مىكنم . » گفت : « ابدا ، ما از زبان ودست تو بيم داريم ، من اين كار را مىكنم . » گفت : « در اين صورت از حاجت وهم از حجت خويش باز مىمانى . » گفت : « از حجت خويش باز نمىمانم . » گويد : به دعوى پيش ولايتدار رفتند وچنانكه گفته اند در آن وقت ولايتدارشان إبراهيم بن هشام بود . گويد : عبداللَّه به زيد گفت : « تو كه پسر يك كنيز سندى هستى ، طمع دارى بدان دست يأبى ؟ » گفت : « إسماعيل نيز فرزند كنيزى بود وبه بيشتر از آن دست يافت . » گويد : آن روز بسيار سخن كردند ، روز بعد ولايتدار ، احضارشان كرد . قرشيان وأنصار را نيز احضار كرد ، وقتي دعوى آغاز كردند ، يكى از أنصار ميان سخن آنها دويد ودر كارشان دخالت كرد . زيد بدو گفت : « تو يكى از مردم قحطانى ترا به دخالت فيما بين ما چكار ؟ » گفت : « به خدا من به شخص وپدر ومادر از تو بهترم . » گويد : زيد خاموش ماند ، يكى از مردم قريش به انصارى تعرض كرد وگفت : « دروغ گفتى ، به دين خدا قسم ، وى به شخص وپدر ومادر وآغاز وانجام ، روى زمين وزير زمين ، از تو بهتر است . » ولايتدار گفت : « ترا با اين چكار ؟ » مرد قرشي مشتى ريگ برگرفت وبه زمين كوفت وگفت : « به خدا اين تحمل كردنى نيست . » گويد : عبداللَّه وزيد متوجه شدند كه ولايتدار آنها را شماتت مىكند . عبداللَّه مىخواست سخن كند ، زيد از أو تقاضا كرد كه خاموش ماند ، آنگاه زيد به ولايتدار گفت : « به خدا ما را براي كارى فرآهم آورده‌اى كه أبو بكر وعمر ما را براي چيزى همانند آن فرآهم نمىآوردند ، خدا را به شهادت مىگيرم كه تا وقتي زنده باشم ، هرگز ، با وى ، به حق يا به ناحق ، به نزد تو دعوى نكنم . » آنگاه به عبداللَّه گفت : « پسر عمو برخيز » كه برخاستند وكسان پراكنده شدند . بعضىها گفته اند كه زيد پيوسته با جعفر بن حسن وپس از وى با عبداللَّه به دعوى مشغول بود ، تا وقتي كه هشام بن عبد الملك ، خالد بن عبد الملك حكمي را ولايتدار مدينه كرد كه باز دعوى كردند وعبداللَّه با زيد خشونت كرد وگفت : « اى پسر كنيز هندى . » زيد بخنديد وبدو گفت : « اى أبو محمد ، چنين گفتى ؟ » آنگاه دربارهء مادر وى چيزى گفت .