ذلك . فقال جرير : للَّهِ دَرُّكُمْ يا أهلَ مكّةَ ، ما أعطِيتُم ! واللَّه لو أنّ نازِعاً نزع إليكُم ليُقِيمَ بين أظْهُرِكُم فيسمعَ هذا صباحَ مساءَ لكانَ أعظمَ النّاس حَظّاً ونَصِيباً ، فكيفَ ومع هذا بيتُ اللَّه الحَرام ، ووجوهُكُم الحِسانُ ، ورِقّةُ ألسِنَتِكُم ، وحُسْنُ شارَتِكُم ، وكثرةُ فوائِدِكُم ! « 1 »
أبو الفرج ، الأغاني ( ط دار إحياء التّراث العربي ) ، 1 / 238 - 239 / قريب بهذاالمضمون في الأغاني ، 8 / 235
« 1 »
هامش
( 1 ) - الأحوص وابن سريج :
عبدالرّحمان بن عُيينه آورده است كه در مِنى بوديم ومىخواستيم بامداد روز ديگر به عرفات برويم . الأحوص از راه رسيد وتقاضا كرد شب را در چادر ما بگذارند كه با خوش وقتي قبول كرديم . وى از شتر فرود آمد امّا بعد از اينكه هوا تاريك شد بيرون رفت وما ندانستيم كجا مىرود . وقتي برگشت قطرات آب از سرش فرو مىچكيد ، گفتيم : كجا رفته بودى وترا چه مىشود ؟ گفت : [ . . . سپس دو بيت را ذكر مىكند ] .
« آيا رواست وقتي احرام پوشيده اى سر راه بر سلماى خود بگيرى ؟ عجب حاجى گمراهى هستى »
« آمده بودى ثواب ببرى اكنون كاش ثواب وگناهت سر به سر شود »
أو را گفتم : به خداى كعبه قسم كه زنا كرده اى . گفت : تو هر طور مىخواهى فكر كن . آنگاه به ديدار ابن سريج رفت وگفت : دو بيت خوب ساخته أم وآرزو دارم آن را براي من به آواز بخوانى . ابن سريج در همان ساعت آهنگى ساخت وآن دو بيت را بخواند . صدايش به قدرى خوب وگيرا بود كه همهء حاضران را شيفته ومجذوب نمود .
إسحاق بن يحيى بن طلحه آورده است كه جرير پسر خَطَفى به مدينه آمد . ما در آن زمان جوان ودوستدار شعر وشاعرى بوديم وبه ديدن أو رفتيم . أشعب نيز همراه ما بود . در ضمن گفتگو جرير را حاجتي پيش آمد كه از مجلس برخاسته به دنبال آن رفت . در غياب أو الأحوص بن محمد سوار بر خر از قباء برسيد وپرسيد أو كجا رفته است . گفتيم : حاجتي داشت ودر پى آن رفت تو از أو چه مىخواهى ؟ گفت : مىخواهم به أو بفهمانم كه فرزدق از أو شاعرتر وشريفتر است . اورا گفتم : واي بر تو ، برگرد ومتعرض جرير نشو ، پس الأحوص از مجلس بيرون رفت . ديرى نگذشت كه جرير بازآمد والأحوص نيز پشت سر أو وارد مجلس شد . أو روى به جرير آورده بدو سلام كرد وسپس گفت : اى پسر خطفى ! فرزدق از تو شريفتر وشاعرتر است . جرير پرسيد : اين كيست كه خدا اورا ذليل كند ؟ گفتيم : الأحوص بن محمد بن عاصم بن ثابت بن أبي الأقْلَح . جرير گفت : اورا شناختم ، ناپاك پسر پاك است ( چون جدش ثابت از صحابهء رسول اللَّه واز أنصار بود ) ، پس راوي به الأحوص كرده گفت : آيا اين شعر را تو گفتهاى ؟ [ . . . سپس بيت را ذكر مىكند ]
« مرا خشنود مىكند هرچه اورا شاد وخشنود كند . بهترين چيز آنست كه آدمي را شاد وچشم را روشن سازد »