هامش
مدهوش وحيران بر در خيمه ايستاده بودم . پدر وبرادران وخويشان خود را در ميان خاك وخون مىديدم ودر أحوال خود متفكر بودم كه اشقياى بنى أمية با ما چه خواهند كرد ؟ آيا خواهند كشت يا أسير خواهند كرد ؟ ناگاه ديدم سواري پيدا شد كه نيزه در دست داشت وبر پشت زنان مىزد وايشان مىگريختند وآنچه داشتند ، غارت مىكرد وايشان فرياد مىكردند كه : « وا جدّاه ، وا أبتاه ، وا عليّاه ، وا قلّة ناصراه ، وا حسيناه ؛ آيا مسلمانى در ميان اين گروه نيست ما را يارى كند ؟ آيا مؤمني در ميان اين جماعت نيست كه ما را پناه دهد ؟ »
من از مشاهدهء اين حال بر خود لرزيدم وعمههاى خود را مىجستم كه بر ايشان پناه برم . ناگاه ديدم كه نظر آن لعين بر من افتاد . من گريختم . ناگاه ديدم كه سنان نيزهاش بر ميان كتف من آمد وبر رو افتادم . پس گوش مرا دريد وگوشوارهء مرا برداشت ومقنعه از سر من كشيد ومرا گذاشت ومتوجه خيمهها شد . من بيهوش شدم . چون به هوش آمدم ، ديدم عمهام بر سر من نشسته است ومىگريد . گفت : « برخيز كه برويم وببينيم كه بر سر ساير دختران وبرادر بيمار تو چه آمد . »
گفتم : « اى عمه ! چادرى از براي من نيست ؟ »
گفت : « من نيز مثل توأم . »
چون به خيمه درآمديم ، ديديم كه همهء أسباب را غارت كردهاند وبرادرم امام زينالعابدين عليه السلام از بيمارى وتشنگى بر رو افتاده است وبر أحوال ما مىگريد . مجلسي ، جلاء العيون ، / 692 - 693
وهم از جناب فاطمه صغرى سلام اللَّه عليها روايت كردهاند كه فرمود : در آن روز بيهشانه بر باب خيمه ايستاده بودم وآن بيابان بىكنار ولشگر بيشمار را نظاره مىكردم . پدر را وأصحاب پدر را وبرادران وعم وعمزادگان را مانند گوسفندان روز أضحى سر بريده وبدنهاى ايشان ، برهنه وعريان در زير پاى ستور كوفته وفرسوده مىشد . من در انديشه بودم كه : « بعد از پدر ، ما را مىكشند يا أسير مىگيرند ؟ »
ناگاه سواري را نگريستم كه با كعب نيزه زنان أهل بيت را مىزند ومىدواند ودست أو رنجن 1 از ساعد ايشان بيرون مىكند ومقنعه از سر ايشان برمىكشد وآن زنان به يكديگر پناه مىبرند وصيحه برمىآورند : « وا جدّاه ، وا أبتاه ، وا عليّاه ، وا قلّة ناصراه ، وا حسناه ؛ أما من مجير يجيرنا ، أما من ذائد يذود عنّا ! »
چون اين حال بديدم ، قلبم از جاى برميد واندامم چون سيماب بلرزيد . از بيم أو به يمين وشمال نظر مىافكندم ونگران عمهء خود امكلثوم بودم كه مبادا آن مرد آهنگ من كند وبه سوى من شتابد . ناگاه ديدم قصد من كرد . از هول بگريختم وچنان دانستم كه از وى به سلامت توانم جست ، از قفايم سرعت كرد وبين كتفين مرا با كعب نيزه بكوفت ؛ چنان كه به روى افتادم وگوشواره از گوشم بكشيدو گوش مرا بدريد ومقنعهام نيز بربود وخلخال از پايم درآورد وهمى سخت بگريست .
گفتم : « اى دشمن خدا ! بر چه مىگريى ؟ »