هامش
- كتفين مرا با كعب نيزه بكوفت ؛ چنانكه به روى افتادم وگوشواره از گوشم بكشيد وگوش مرا بدريد ومقنعهام نيز بربود وخلخال از پايم درآورد وهمى سخت بگريست .
گفتم : « اى دشمن خدا ! بر چه مىگريى ؟ »
گفت : « چگونه نگريم با اينكه جامهء دختر پيغمبر را به غارت مىبرم ؟ »
گفتم : « دست بازدار واين جامه به جاى گذار ! »
گفت : « بيم دارم كه ديگرى درآيد وبربايد . »
اين بگفت وبه نهب وغارت پرداخت ؛ چندانكه ملاحف از پشت ما بكشيد وبه سوى ديگر خيمهها روى نهاد . خون از سر وروى من روان شد وآفتاب بر سرم بتافت وبىخويش درافتادم . چون به خود پيوستم ، عمهام را نگريستم كه بر فراز سرم مىگريد ومىفرمايد : « برخيز تا بنگريم بر اين أهل وعيال چه پيش آمد . »
برخاستم وگفتم : « اى عمه ! آيا جامهء پارهاى به دست توان كرد كه سر خود را از چشم بيگانگان بپوشم ؟ »
فرمود : « يا بنتاه ! وعمّتك مثلك ؛ اى دختر ! عمهء تو نيز چون تو مىباشد . »
چون نگاه كردم ، سر أو نيز برهنه وبدن مباركش از كعب نيزه سياه بود . پس به اتفاق روان شديم وبه هيچ خيمه داخل نشديم ، الّا آنكه غارتزده ومنهوب بود ( 1 ) .
معلوم باد كه از اين كلمهء « يا بنتاه » معلوم مىشود كه جناب فاطمه در صغر سن بوده است ؛ چنان كه از خبري كه در امالى صدوق مسطور است ، همين معنى مىرسد كه فاطمه فرمود : « در اين هنگام ، جاريه صغيره بودم . »
بالجملة ، مىفرمايد : « برادرم علي بن الحسين عليهما السّلام به روى درافتاده بود واز كثرت جوع وعطش وزحمت رنجورى توانايى جلوس نداشت . ما بر أو گريستيم وآن حضرت بر ما گريست . » ( 3 )
ودر كتاب اخبار الدول مسطور است كه شمر ملعون به آهنگ قتل حضرت علي بن الحسين عليهما السّلام كه در اين وقت بيمار بيفتاده بود ، بيامد . زينب دختر علي بن أبي طالب عليه السّلام بيرون شتافت وخويشتن را بر آن حضرت بيفكند وگفت : « سوگند به خدا ! وى كشته نمىشود تا من نيز كشته نشوم . »
چون شمر اين حال بديد ، از انديشهء قتل آن حضرت درگذشت .
( 1 - 1 ) . [ اين مطلب در كتاب رياحين الشريعة ، 3 / 108 - 109 از ناسخ التواريخ نقل شده است ] .
( 2 ) . دستبند ؛ چورى .
( 3 ) . [ تا اينجا قريب به مضمون اين مطلب را در كتاب ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السّلام ، 3 / 13 - 15 تكرار كرده است ] .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السّلام ، 1 / 252
وهم در آن كتاب از كتاب نجاة الخافقين مسطور است كه در آن حال جناب عصمت مآب زينب خاتون سلام اللّه عليها در گوشهء خيمه سر بر زانوى اندوه نهاده به انديشه آن زنان بىشوهر ودختران بىپدر وسيّد سجاد خسته جگر بود . ناگاه كنيزكى از كنيزكان صيحهزنان والامانگويان به خيمه درآمد وعرض كرد : « اى خاتون من ! اى يادگار رفتگان ! اى پرستار يتيمان وبيوهزنان ! اينك سپاه شقاوتپناه كوفهاند كه به تاراج خيام تازان وشتابان هستند . » -