وسلب الحسين عليه السّلام ، وسبيت نساؤه ، ونهبت أمواله ، وأحرق فسطاطه .
تاج الدّين العاملي ، التّتمّة ، / 80
وفي المعدن : وهمّ شمر ( لعنه اللّه ) بقتل ابن الحسين عليهما السّلام وهو مريض ، فخرجت إليه زينب بنت عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فوقعت « 1 » فقالت : واللّه لا يقتل حتّى أقتل ، فكفّ عنه . « 2 »
البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 370 - مثله الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 436 ؛ النّقدي ، زينب الكبرى ، / 109
هامش
( 1 ) - [ أضاف في زينب الكبرى : عليه ] .
( 2 ) - در ناسخ التواريخ وديگر كتب مسطور است : از حضرت زينب ، دختر أمير المؤمنين صلوات اللّه عليهما حديث كردهاند كه فرمود : « وقتي كه عمر بن سعد به نهب وغارت أهل بيت فرمان كرد ، من بر باب خيمه ايستاده بودم . مردى ازرق العينين درآمد وآنچه در خيمه بود ، برگرفت وزين العابدين عليه السّلام را نگريست كه رنجور وعليل بر نطعى افتاده بود . بيامد وآن نطع را از زير قدم مباركش بكشيد وآن حضرت را درافكند وبه نزد من آمد وگوشوارهام از گوش مىكشيد ومىگريست . »
گفتم : « اين گريه چيست ؟ »
گفت : « بر شما أهل بيت مىگريم كه در چنين مهلكه درافتادهايد . »
زينب را كردار وگفتار أو به خشم آورد وبا أو فرمود : « قطع اللّه يديك ورجليك وأحرقك بنار الدّنيا قبل نار الآخرة ؛ خداوند دستها وپاىهاى تو را بيفكند وبسوزاند تو را به آتش دنيا از آن پيش كه به آتش دوزخ سوخته بخواهى شد . »
ودعاى آن حضرت مستجاب شد وآن ملعون به سياست مختار گرفتار شد ؛ چنانكه از اين پس ، ان شاء . . . تعالى مذكور خواهد شد .
( 1 ) وهم از جناب فاطمه صغرى سلام اللّه عليها روايت كردهاند كه فرمود : « در آن روز بيهشانه بر باب خيمه ايستاده بودم وآن بيابان بىكنار ولشكر بىشمار را نظاره مىكردم . پدر را وأصحاب پدر را وبرادران وعم وعمزادگان را مانند گوسفندان روز أضحى سر بريده وبدنهاى ايشان ، برهنه وعريان در زير پاى ستور كوفته وفرسوده مىشد . من در انديشه بودم كه : بعد از پدر ، ما را مىكشند يا أسير مىگيرند ؟ »
ناگاه سواري را نگريستم كه با كعب نيزهزنان أهل بيت را مىزند ومىدواند ودست أو رنجن ( 2 ) ] از ساعد ايشان بيرون مىكند ومقنعه از سر ايشان برمىكشد وآن زنان به يكديگر پناه مىبرند وصيحه برمىآورند : « وا جدّاه ! وا أبتاه ! وا عليّاه ! وا قلّة ناصراه ! وا حسناه ! أما من مجير يجيرنا ، أما من ذائد يذود عنّا » .
چون اين حال بديدم ، قلبم از جاى برميد واندامم چون سيماب بلرزيد . از بيم أو به يمين وشمال نظر مىافكندم ونگران عمهء خود ، امّ كلثوم بودم كه مبادا آن مرد آهنگ من كند وبه سوى من شتابد ، ناگاه ديدم قصد من كرد . از هول بگريختم وچنان دانستم كه از وى به سلامت توانم جست ، از قفايم سرعت كرد وبين -