ابن طاوس ، اللّهوف ، / 131 - 132 - عنه : المجلسي ، البحار ، 45 / 58 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 302 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 368 - 369 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 434 ، 435 ، 437 ؛ القمي ، نفس المهموم ، / 375 - 376 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 2 / 53 ، 84 ؛ الميانجي ، العيون العبري ، / 194 - 195 ؛ الزّنجاني ، وسيلة الدّارين ، / 333 ، 341 ؛ مثله القزويني ، تظلّم الزّهراء ، / 216
وهمّ الشّمر ( لعنه اللّه ) بقتل عليّ الأصغر بن الحسين - وهو زين العابدين - وهو صغير [ مريض ] فخرجت زينب بنت عليّ فقالت : واللّه لا يقتل حتّى أقتل ، فرقّ لها عمر وأمره بالكفّ عنه . « 1 »
الباعوني ، جواهر المطالب ، 2 / 290
هامش
- كشته شد . »
كنيز گفت : « چون اين خبر را شنيدم ، با شتاب وفريادكنان نزد بانوى خود رفتم . آنان كه مرا ديدند ، بهپا خاستند وشيون وفرياد آغاز كردند . »
راوي گفت : مردم براي غارت خانههاى أولاد پيغمبر ونور چشم زهرا حمله بردند . حتى چادرى كه زن به كمرش بسته بود ، كشيده بودند ومىبردند . دختران وزنان خاندان پيغمبر از خيمهها بيرون ريختند ودستهجمعى مىگريستند وبر كشتگانشان نوحهسرايى مىكردند .
حميد بن مسلم روايت كرده است : زنى از طايفهء بكر بن وائل را كه به همراه شوهرش بود ، در ميان أصحاب عمر بن سعد ديدم كه چون ديد مردم ناگهان بر زنان ودختران حسين عليه السّلام تاختند وشروع به غارت وچپاول كردند ، شمشيرى به دست گرفت ورو به خيمه آمد وصدا زد : « اى مردم قبيلهء بكر ! آيا لباس از تن دختران رسول خدا به يغما مىرود ؟ حكم مر خدا را است وبس اى كشندگان رسول خدا ! »
شوهرش دست أو را بگرفت وبه جايگاه خويش بازش برد .
فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 131 - 132
( 1 ) - وشمر بن ذي الجوشن با جمعى از آن قوم پر مكر وفن ( عليهم لعائن اللّه ) به خيام امام حسين درآمد .
آنچه يافتند ، غارت وتاراج كردند وشمر لعين قصد قتل امام زين العابدين كرد ؛ اما حميد بن مسلم با عمر سعد أو را از آن حركت مانع شدند وآن دوزخيان به روايت بعضي از مورخان ، آتش در خيمههاى أهل بيت خاتم الأنبياء زدند ودود از دودمان ولايت برآوردند .
خواند أمير ، حبيب السّير ، 2 / 57
روايت است كه چون امام مظلوم به جوار رحمت ملك قيوم پيوست ، شمر ذي الجوشن ( لعنة اللّه عليه ) با جماعتى روى به خيمهها نهادند ودست به غارت وتاراج برآوردند وآنچه يافتند ، از قليل وكثير ونقير وقطمير ، در حيطهء ضبط وتصرف درآوردند ، ودر خيمهاى كه امام زين العابدين تكيه داشت ، درآمد وشمشير كشيد وخواست كه أو را به قتل رساند . حميد بن مسلم گفت : « سبحان اللّه ! از سر قتل اين كودك مريض درگذر ! »
وبعضي گفتهاند : عمر سعد هر دو دست أو را گرفت وگفت : « از خداى تعالى شرم نمىدارى كه بر قتل -