النّقديّ ، زينب الكبرى ، / 18 - 19 - عنه : البحراني ، العوالم ( المستدرك ) ، 11 - 2 / 946 - 947 ؛ مثله الصّادق ، وليدة النّبوّة والإمامة ، / 46 - 47
هامش
- قوي من أغصان تلك الشّجرة فقطعتها أيضا ثمّ تعلّقت بفرع آخر فكسرته أيضا فتعلّقت على فرعين متصلين من فروعها فكسرتهما أيضا فاستيقضت من نومي هذه » .
عرض كرد : « يا جدا ! ديشب در عالم رؤيا چنان ديدم كه باد سختى وزيدن گرفت ؛ به قسمي كه دنيا را تاريك وظلمانى كرد ، ومن از شدت وسختى آن باد به اين طرف وآن طرف مىافتادم . بالآخرة درخت بزرگى به نظرم آمد . خود را به آن چسباندم . بهناگاه از شدت وزيدن باد ، آن درخت از ريشه كنده شد . من خود را به يك شاخهء محكمى آويختم . باد آن شاخه را درهمشكست . به شاخهء ديگر معلق شدم . أو را هم درهمشكست . در آن حال به دو شاخه كه به هم اتصال داشت ، خود را به آن چسباندم . از شدت وزيدن باد آن دو شاخه هم درهمشكست ونابود شد . من وحشتزده از خواب بيدار شدم . »
رسول خدا از شنيدن اين خواب ، سيلاب أشك از ديده باريد وسخت بگريست وفرمود : « اى نور ديده ! آن درخت جد تو است كه عنقريب تندباد اجل أو را از پا به درآورد ، وآن شاخه كه نخست به آن علاقة جستى ، مادر تو است ، وآن شاخهء ديگر پدر تو است ، وآن دو شاخهء ديگر دو برادر تو حسن وحسين مىباشند كه در مصيبت ايشان ، دنيا تاريك شود ، وتو در مصيبت آنها جامهء سياه بپوشى . »
اين اوّل مصيبتى بود كه به امّ المصائب زينب رسيد واز آن روز خود را مستعدّ بلا گرداند .
محلاتى ، رياحين الشريعة ، 3 / 50 - 51