استغاثة سيّد الشّهداء عليه السّلام العبّاس عليه السّلام عند نزوله إلى ساحة القتال « 1 »
هامش
( 1 ) - ودر كتاب بحر المصائب مسطور است كه :
جناب زينب خاتون ( سلام اللّه عليها ) مىفرمايد : در آن وقت كه برادرم فرزندش امام بيمار را وداع مىكرد ، آوازى از لشكر پسر سعد برخاست : « اى حسين ! از چه روى نزد زنان نشستهاى ؟ يا بايد بيعت كنى ويا با لب تشنه وشكم گرسنه شهيد شوى . »
برادرم از شنيدن اين صدا بيرون آمد وبا أهل بيت وداع كرد . سوار شد وبا من خطاب فرمود :
« خواهرك من ! خواهرك من ! از دنبال من بيا از دنبال من بيا تا تو را چيزى عجيب وشگفت بازنمايم . »
من به فرمان وأطاعت آن امام أمم آمدم تا به نزديكى أجساد طاهره وأبدان مطهّره رسيد . »
پس ندا بركشيد : « كجاست برادرم ؟ كجاست مساعدم ؟ كجاست عباس ؟ »
زينب مىفرمايد : آن حضرت بر فراز جسد برادرش عباس بيامد وهمى نداى « يا أخي ! » برآورد وفرمود : « اى برادر ! اكنون چارهام اندك شد . آيا تو واين قوم به خواب باشيد وايشان گمان مىبرند كه من از ميدان قتال كنارى گرفتهام ؟ بر من دشوار است كه تو را بر اين زمين تافتهء غرقه به خون بنگرم . اى برادر من ! مرا تنها بگذاشتى در ميان دشمنان . »
آنگاه ساعتي در پيرامون آن جسد مبارك بگريست وندا بركشيد :
« يا مسلم بن عقيل ويا هاني بن عروة ويا حبيب بن مظاهر ( 1 ) ويا زهير بن القين ويا هلال بن نافع ويا عليّ بن الحسين ويا فلان بن فلان »
« واي شجاعان عرصهء صفا وسواران پهنه هجا ! چيست مرا كه نجا مىكنم شما را ومرا جواب نمىرانيد ومىخوانم شما را ونمىشنويد ؟ آيا در خواب هستيد كه اميد بيدارى را داشته باشم ؟ يا در مودّت خويش ديگرگون شدهايد كه به نصرت امام خويش نيستيد ؟ اينك زنان خاندان رسول هستند كه به سبب فقدان شما ، همه نزار ودلفكار ماندهاند . آيا شما نه آنان هستيد كه به سبب من ، يعنى براي نصرت من واكتساب فيض شهادت ، زنان خويش را مطلّقه ساختيد واز خانمان خويش روى برتافتيد ؟
هماكنون اى مردم آزاده كرام نيكو ، سر از اين خواب بركشيد واين مردم كافر كيش بدانديش نابكار را از حرم رسول خداى دور سازيد . حاشا وكلّا كه شما به اين حال باشيد ، يعنى زنده باشيد وبه يارى من برنخيزيد . لكن سوگند با خداى ريب منون شما را سرنگون داشته ودهر خائن با شما به غدر وفريب رفته است ؛ وگرنه شما از دعوت من قصور نمىجستيد واز يارى من در پرده نمىشديد . هماكنون ما بر شما دردناك واندوهگين وبه شما ملحق هستيم ؛ « فانّا للّه وانا اليه راجعون » .
جناب زينب خاتون ( سلام اللّه عليها ) مىفرمايد : سوگند به آن خداى كه جز أو خدايى نيست ، من نگران آن أجساد بودم كه چنان مضطرب شدند ، گويا آهنگ برجستن داشتند .
ونيز مىفرمايد : پس از آن ، امام عليه السّلام به نزد جسد برادرم عباس آمد وفرمود : « اى برادر ! اين قوم شوم چنان پندارند كه من از جدال وقتال بيمناك هستم وبا ايشان أطاعت مىكنم ؛ لا واللّه . »
واز آن پس ، حملهء منكر بياورد وآن جماعت ملعون را پراكنده كرد وهزار وپانصد تن از ايشان را در سقر مقر ساخت ؛ صلوات اللّه وسلامه عليه وعليهم أجمعين .
( 1 ) . حبيب بن مظهر ظ .
سپهر ، ناسخ التّواريخ حضرت زينب كبرى عليها السّلام ، 1 / 227 - 228