قلت : وبالجملة ، فالرّجل عندي صحيح الاعتقاد ، سيِّئ العمل ، فقد خذل الحسين عليه السلام كما سمعت ، فقال له ما قال ، ثمّ فعل يوم المختار ما فعل ، ثمّ أخذ يتأسّف ويتلهّف .
نعوذ باللَّه من الخذلان . « 1 »
القمي ، نفس المهموم ، / 200 - 201
هامش
( 1 ) - سپس گفته : اين عبيداللَّه همدست مختار شد وبا ابراهيمبن اشتر به جنگ ابنزياد مأمور شد . ولى ابناشتر از أو نگرانى داشت وبه مختار گفت : « مىترسم وقت نياز با من پشت كند . »
مختار گفت : « با أو نيكى كن واز أموال چشمش را بيالاى . » إبراهيم همراه عبيداللَّه تا تكريت رفتند ، خراج آنجا را جمع كرد ، قسمت كرد وپنجهزار درهم به عبيداللَّه داد .
أو خشم كرد وگفت : « خود ده هزار درهم برداشتى ومن از تو كمتر نيستم . » هرچه قسمخورد كه بيش از اين برنداشتم ، باور نكرد . سهم خود را هم براي أو فرستاد ، راضى نشد ، بر مختار شوريد ، عهد خود را شكست ، دهات كوفه را چاپيد ، كارمندان مختار را كشت ، أموال را گرفت وبه بصره نزد مصعببنزبير گريخت . مختار هم فرستاد خانهاش را ويران كرد . عبيداللَّه بهجا ماند وتأسف مىخورد كه چرا حسين را يارى نكرد ، چرا در جماعت مختار نپاييد ودر اينباره مىسرود :چه مختار خون خواه شد روى كرد * بدو لشكر شيعه از هر طرف
به جاى زره دل به بر داشتند * به ميدان پيكار جانها به كف
نمودند يارى سبط نبي * گرفتند خون از خسان صف بهصف
رساندند خود در بهشت برين * كه بهتر بد از سيم وزر بىكلف
به روز نبرد اركه بودم به صف * به تيغ وسنان مىربودم شرف
دريغا نبودم ز أنصار أو * كه ياغى ومفسد نمايم تلفگويد : به هر حال ، اين مرد در نظرم خوش عقيدة وخلافكار است ، چنانچه شنيدى از حسين عليه السلام كناره گرفت ، با مختار چنان كرد ، سپس آه كشيد ودريغ خورد . كمرهاى ،
ترجمهء نفس المهموم ، / 88 - 89