تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 918

مساهمون:

ص٩١٨
هامش
خزيمة أو را شناخت ، به أو گفت : « اى حسان ! اگر خويشى در ميان نبود من تورا مىكشتم . بگريز وجان خود را برهان . » أو برگشت كه اسبش لغزيد وافتاد . مردم هم بر أو هجوم برده كه اورا بكشند . أو هم مدت يك ساعت جنگ ودفاع كرد . خزيمة رسيد وبه أو گفت : « تو در أمان هستى ، خود را به كشتن مده . » مردم هم از أو برگشتند . خزيمة به إبراهيم گفت : « اين پسر عم من است ومن به أو أمان داده‌ام » . إبراهيم گفت : « آفرين بسيار نيك كردى . » فرمان داد أسب اورا آوردند . اورا سوار كردند وگفتند : « نزد خانوادهء خود برو . » إبراهيم خود را به مختار رسانيد ، درحالى كه شبث‌بن ربعي از هر طرف ( مختار را ) احاطه ومحاصره‌كرده بود . يزيد بن حارث كه مأمور حراست راه‌ها بود ، از طرف محل سنجه با إبراهيم مقابله كرد وخواست مانع رفتن أو بشود تا با شبث جنگ نكند . إبراهيم عده‌اى از اتباع خود را كه خزيمه‌بن‌نصر فرماندهءآن‌ها بود به‌مقابله يزيد فرستاد وخود با ساير ياران به‌يارىمختار كه با شبث نبرد مىكرد ، شتاب‌نمود . چون به‌محل‌جنگ رسيد ، إبراهيم از يك‌طرف ويزيد بن‌انس از طرف ديگر هر دو بر شبث حمله كردند . شبث واتباع أو تا ديار كوفه منهزم شدند . خزيمةبن نصر بر يزيد بن حارث هجوم برد واورا منهزم نمود . منهزمين بر مدخل كوچه‌ها وخانه‌ها ازدحام كردند . مختار هم رسيد وخواست بر منهزمين حمله كند . اورا تيرباران كردند ، مانع دوام حمله وپيشرفت شدند . أو از آن راه نتوانست داخل شهر كوفه بشود ( كه جنگ در خارج كوفه ومحل سنجه بود ) . مردم ( لشگريان ) از سنجه گريختند ونزد ابن‌مطيع رفتند . خبر قتل راشد هم به أو داده شد ، أو سخت ناتوان وپريشان گرديد . عمرو بن حجاج زبيدى به أو گفت : « اى مرد ! تسليم مشو ، خود شخصاً برو ومردم را به جنگ دعوت وتشجيع كن . مردم همه با تو هستند به استثناى اين گروه كه قيام وخروج كرده‌اند كه خداوند آن‌ها را رسوا وخوار خواهد كرد . من هم نخستين كسى خواهم بود كه دعوت تورا أجابت كند . عده‌اى را با من وعده‌اى با ديگرى روانه كن . » ابن‌مطيع از كاخ بيرون رفت ومردم را سخت ملامت وتوبيخ كرد كه چرا گريختند وآن‌ها را به ادامهء جنگ با مختار وأدار نمود . چون مختار ديد كه يزيدبن‌حارث مانع ورود أو به شهر گرديد ، از آن راه عدول كرد واز طريق خانه‌هاى مزينه ، احمس وبارق رفت كه خانه‌هاى آن‌ها از يكديگر جدا بود . چون از آن طريق وارد شهر شدند ، مردم به اتباع أو آب دادند ولى أو ننوشيد ؛ زيرا روزه بود . احمر بن شميط به ابن‌كامل گفت : « آيا أو روزه گرفته ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « اگر روزه را بشكند نيرومندتر خواهد بود . » گفت : « أو معصوم است وخود أو بهتر مىداند ( به عصمت أو قائل شدند ) . » احمر گفت : « راست مىگويى ، استغفراللَّه . » مختار گفت : « اين محل شايستهء جنگ است وبراي جنگ نيك مىباشد . »