وفي ينابيع المودّة للسّيِّد الفاضل الشّيخ سليمان القندوزيّ : وحكى هشام بن محمّد ، عن القاسم المجاشعيّ قال : أتي بالرّؤوس إلى الكوفة ، إذا فارس من أحسن النّاس وجهاً قد علّق في لبب فرسه رأس العبّاس بن عليّ رضي الله عنه ، فصار وجهه أشدّ سواداً من القار ، وقال : ما تمرّ عليَّ ليلة إلّاوإثنان يأخذان بضبعي ، ثمّ ينتهيان بي إلى النّار ، فيدفعاني فيها ، ثمّ مات على أقبح حال . « 1 »
القمي ، نفس المهموم ، / 402
هامش
- تا كنون هيچ شبى سر بهخواب نبردهام ، جز اينكه مردى مىآيد وجامههاى مرا مىگيرد وبه جهنم مىكشاند وبه آتش دوزخ دچار مىسازد ومن از هول وعذاب چنان صيحه برمىافكنم كه تمام مردم قبيله از آن فرياد سر از خواب برمىكشند . »
راوي مىگويد : « مقتول اين ملعون ، حضرت عباس بن علي عليه السلام بوده است . »
وبه روايت ديگر ، آن مرد گفت : مردى سپيد اندام از أصحاب حسين عليه السلام را بكشتم كه در جبينش نور سجود موجود بود وسرش را بياوردم . قاسم گفت : « اين مرد را بر اسبى بانشاط نگران شدم كه آن سر را از سينهاش آويزان كرده ونزديك بود به زانوى أسب برسد . با پدرم گفتم : اگر اين سر را قدرى بالاتر بدارد ، بهتر است . چه اين سر بر زانوى أسب مىخورد ودر نشاط وجنبش مىافكند وآسيب مىبيند . »
پدرم گفت : « آنچه با صاحب سر نمود ، از اين شديدتر بود . »
بالجملة مىگويد ، آن مرد گفت : « از آن روز كه وى را بكشتم ، هيچ شبى بر من نمىگذرد ، جز آنكه چون به خواب مىشوم ، مىآيد ومرا به جامه وپيشانى مأخوذ مىدارد ومىكشد ، ومىگويد : « بشتاب ! » پس مرا به جهنم مىكشاند وبه آتش دوزخ عذاب مىدهد تا بامداد مىشود . »
راوي مىگويد : از زنى كه أو را همسايه بود ، بشنيدم كه گفت : « اين خبيث هيچ شبى ما را آسوده نمىگذارد تا سر به خواب بريم واز صيحهاش آسايش نداريم . »
آنگاه اين خبر را از زن أو پرسيدم ، گفت : « چنان است كه شنيدهايد . »
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 355
( 1 ) - در « ينابيع المودة » سيد فاضل شيخ سليمان قندوزى است كه هشام بن محمد از قاسم مجاشعى نقل كرده است كه چون سرها را بهكوفه وارد كردند ، سواري كه زيباترين مردم بود وسر عباس بن علي عليه السلام را بهگردناسبش آويختهبود ، رويش چون قير سياه شد ومىگفت : « هر شب دو مأمور مرا در آتش مىاندازند . »
وبه بدترين حالي مرد .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 191
در « مناقب » ابن شهرآشوب و « بحار » است از قاسم بن اصبغ كه مردى از بنى دارم را ديدار كردم كه صورت أو سياه شده بود . سبب را سؤال كردم . گفت : « در سپاه ابن سعد لعنه اللَّه بودم مردى از أصحاب آن حضرت را به قتل رسانيدم . از آن وقت هر شب مىآيد ، مرا به جهنم مىكشد ودر آتش مىاندازد »
بعضي از همسايگان أو گفتند كه هر شب از نعره وصيحهء أو نمىتوانيم به خواب رويم .
در روايتاست كه آن ملعون گفت : « آن مردى را كه از أصحاب حسين عليه السلام كشتم ، هنوز لحيه -