تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 579

مساهمون:

ص٥٧٩
الطّريحي ، المنتخب ، 1 / 180 - 181 / عنه : البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 5 / 185 - 186 ؛ مثله السّيِّد هاشم البحراني ، مدينة المعاجز ، / 266 ؛ المجلسي ، البحار ، 45 / 321 - 322 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 634 - 635 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 4 / 378 - 380 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 2 / 242 - 243
هامش
- نيمهء عذاب جملهء أهل نار به أو عذاب كنند ؛ در حالتي كه هر دو دست وهر دو پاى أو را مغلول كرده باشند ، واز أو بويى ناخوش برآيد كه أهل آتش از آن بوى به هر سوى پناهنده شوند . اين شخص وهر كس أو را مشايعت ومتابعت كرده باشد ، يا به كار أو خشنود شده باشد ، در آتش دوزخ عذاب بيند ، وهر وقت پوست اندام ايشان ناچيز شود ، پوستى ديگر بر ايشان بركشند تا از ذوق عذاب اليم هيچ آنى آسايش نيابند واز حميم جحيم بياشامند . پس واي برايشان باد از عذاب جهنم . چون آن مرد اين سخنان را بشنيد ، گفت : « اى برادر من ! اين كلام به راستى نگذاشتى . » گفتم : « چگونه چنين مىگويى با اينكه رسول‌خداى صلى الله عليه وآله وسلم مىفرمايد . هرگز نه دروغ گفته‌ام ونه دروغ گفته شده‌ام . » گفت : « مىبينى كه مىگويند : رسول خداى فرموده است كه قاتل فرزندم حسين به طول عمر برخوردار نمىشود ، هم‌اكنون من حاضرم به دوستى تو سوگند مىخورم كه روزگارم از نود سال برگذشته است . با اينكه تو ندانى در جملهء كدام مردم هستم . » گفتم : « لا واللَّه . » گفت : « من اخنس بن زيد هستم . » گفتم : « مگر در يوم الطف از تو چه نمودار شد ؟ » گفت : « من أمير آن مردم هستم كه عمر بن سعد فرمان داد تا أسب بر جسم حسين بتازند . پس استخوان‌هاى أو را درهم شكستم وچنان نطع علي بن الحسين را كه بيمار بود از زير پايش بيرون كشيدم كه أو را به‌روى درافكندم ، وچنان هر دو گوش صفيه دختر حسين را در طمع گوشوار بركشيدم كه پاره شد . » سدى مىگويد : دل وديده مرا خونين ساخت وبيرون شدم تا در هلاك آن معلون تدبيري به كار برم . در اين حال فروغ چراغ كاستن گرفت وبه پاى شدم تا روشن دارم . گفت : « به جاى بنشين ! » در اين حال ، از روى تعجب از سلامت نفس خويش حكايت مىكرد وانگشت دراز كرد تا آن چراغ را برافروزد . چراغ در وى درگرفت ، پس به خاك درافكند وهمچنان آتش خاموش نشد . فرياد برآورد : « اى برادر ! مرا درياب . » پس كاسه آب بر وى افشاندم ؛ با اينكه در دل دوست نمىداشتم ؛ چون آتش بوى آب بشنيد ، بر قوت وحدت بيفزود وصيحه برآورد : « اين چگونه آتش بود كه خاموش شدن ندارد ؟ ! » گفتم : « خود را در نهر درافكن . » پس ناچار خود را در آب انداخت واز قدرت خداوند قدير هرچه در آب بيشتر درآمدى ، آتش در وى بيشتر گرفتى ؛ چنان كه چوبى خشك وكهنه را بادي گرم تافته كند ، أو را آتش درمىربود ، ومن همچنان در وى نگران بودم . سوگند به خدا كه آن آتش خاموش نشد تا جسد آن پليد را مانند زغال روى آب افكند . سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 361 - 364