تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
وروى سبط ابن الجوزيّ أنّ شيخاً حضر قتله فقط ، فعمى ، فسئل عن سببه ، فقال : رأيت النّبيّ صلى الله عليه وآله وسلم حاسراً عن ذراعيه بيده سيف و « 1 » بين يديه « 1 » نطع ، وعليه عشرة ممّن قتل الحسين مذبوحين ، ثمّ لعنني ، وسبّني ، ثمّ أكحلني بمردود من دم الحسين ، فأصبحت أعمى . « 2 » الصّبّان ، إسعاف الرّاغبين ، / 213 / مثله الشّبلنجي ، نور الأبصار ، / 268
هامش
- من آمد وگفت : « بيا كه حضرت رسول صلى الله عليه وآله وسلم تو را مىطلبد . » گفتم : « مرا به أو چه كار است ؟ » جواب مرا نشنيد . گريبان مرا كشيد وبه خدمت آن حضرت برد . ناگاه ديدم كه حضرت در صحرايى نشسته است ؛ محزون وغمگين . جامه را از دست‌هاى خود بالا زده وحربه‌اى به دست مبارك خود گرفته است . نطعى در پيش آن حضرت افكنده‌اند وملَكى بر بالاى سرش ايستاده است وشمشيرى از آتش در دست دارد وآن نُه نفر كه رفيق من بودند را به قتل مىرساند . آن شمشير را به هر يك از ايشان كه مىزند ، آتش در أو مىافتد ومىسوزد وباز زنده مىشود وبار ديگر ايشان را به قتل مىرساند . من چون آن حالت را مشاهده كردم ، به دو زانو درآمدم وگفتم : « السلام عليك يا رسول اللَّه ! » جواب سلام من نگفت وساعتي سر در زير افكند وگفت : « اى دشمن خدا ! هتك حرمت من كردى ، عترت مرا كشتى ورعايت حق من نكردى . » گفتم : « يا رسول اللَّه ! شمشيرى نزدم ، نيزه به كار نبردم وتير نينداختم . » حضرت فرمود : « راست گفتى ؛ وليكن در ميان لشگر آن‌ها بودى وسياهى لشگر ايشان را زياد كردى . نزديك من بيا . » چون نزديك رفتم ، ديدم تشتى پر از خون در پيش آن حضرت گذاشته است . پس فرمود : « اين خون فرزند من حسين است . » واز آن خون دو ميل در ديده‌هاى من كشيد . چون بيدار شدم ، نابينا بودم . مجلسي ، جلاء العيون ، / 784 - 785 ( 1 - 1 ) [ نور الأبصار : « بيده » ] . ( 2 ) - وهم ابن شهرآشوب به اسناد خود روايت مىكند كه : مردى از سپاهيان ابن سعد را پرسش كردند : « تو را چه افتاد كه از هر دو چشم نابينا شدى ؟ » گفت : من در كربلا حاضر بودم ، لكن آهنگ مقاتلت ومبارزت ننمودم . بعد از قتل حسين در خواب مردى هولناك ديدم ، بانگ بر من زد : « برخيز ، رسول خدا تو را طلب مىكند . » گفتم : « مرا طاقت نيست . » دست در من افكند ومرا كشان‌كشان به حضرت رسول آورد وآن حضرت را حزين وكئيب ديدم . حربه‌اى به دست كرده ونطعى از پيش روى گسترده وملكي با شمشيرى از آتش به پاى ايستاده وگروهى را گردن مىزند وبه آتش مىسوزاند وديگرباره زنده مىكند وگردن مىزند . گفتم : -