هب لي هذه الجارية « 1 » ، قال « 2 » : اعزب ؛ وهب اللّه لك حتفا قاضيا ! « 3 »
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 461 - 462 - عنه : ابن عساكر ، تاريخ مدينة دمشق ، 73 / 130 ، تراجم النّساء ، / 122 ، مختصر ابن منظور ، 9 / 177 ؛ المحمودي ، العبرات ، 2 / 303 ؛ مثله البداية والنّهاية ، 8 / 194 - 195
قال : فقام رجل من أهل الشّام ، فقال : يا أمير المؤمنين ! هب لي هذه الجارية ! فقال
هامش
( 1 ) - [ لم يرد في البداية ] .
( 2 ) - [ البداية : « فقال له يزيد » ] .
( 3 ) - وچون پيش وى رسيدند ، همهء مردم شام را كه اطرافيان وى بودند ، فرآهم آورد . آنگاه بياوردندشان وشاميان فيروزى أو را مبارك باد گفتند .
گويد : يكى از آنها كه مردى سرخروى وكبود چشم بود ، يكى از دخترانشان را ديد وگفت : « اى أمير مؤمنان ! اين را به من ببخش . »
زينب گفت : « نه به خدا كه تو را حرمت است ونه أو را . چنين نشود مگر از دين خدا برون شود . »
گويد : مرد كبودچشم ، سخن خود را باز گفت ويزيد به أو گفت : « از اين درگذر . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 2975
فاطمه دختر علي بن أبي طالب گويد : وقتي ما را پيشروى يزيد رسانيد ، بر ما رقت آورد وبراي ما چيزى دستور داد ومهربانى كرد .
گويد : يكى از مردم شام كه سرخروى بود ، برخاست وگفت : « اى أمير مؤمنان ! اين را به من بده . »
مرا كه دخترى پاكيزهروى بودم ، منظور داشت كه بلرزيدم وبترسيدم وپنداشتم كه اين كار بر آنها رواست وجامهء خواهرم زينب را گرفتم .
گويد : خواهرم زينب از من بزرگتر وخردمندتر بود ومىدانست كه چنين نخواهد شد . گفت : « دروغ گفتى ودنائت كردى كه اين نه حق تو است ونه حق أو . »
گويد : يزيد خشمگين شد وگفت : « دروغ گفتى به خدا اين كار حق من است واگر بخواهم مىكنم . »
زينب گفت : « هرگز ، به خدا ! خدا اين حق را به تو نداده است ونتوانى كرد مگر از ملت ما برون شوى وبه ديني جز دين ما بگروى . »
گويد : يزيد از خشم به هيجان آمد وگفت : « با من چنين سخن مىكنى ! آنكه از دين برون شد ، پدرت بود وبرادرت . »
زينب گفت : « تو وپدرت وجدت به دين خدا ودين پدرم ودين برادر وجد من هدايت يافتيد . »
گفت : « اى دشمن خدا ! دروغ مىگويى . »
گفت : « تو أمير مقتدرى . به ناحق دشنام مىگويى وبا قدرت خويش زور مىگويى . »
پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3073 - 3074