تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 703

مساهمون:

ص٧٠٣
هامش
- نصراني گفت : « نفرين بر تو ودين تو ! دين من كه بهتر از دين شماست ؛ زيرا پدر من از نوادگان داود است وميان من وداود پدران بسيارى فاصله است ونصارى مرا بزرگ مىشمارند واز خاك پاى من به عنوان تبرك كه من نوادهء داودم برمىدارند وشما پسر دختر رسول خدا را مىكشيد با اين‌كه ميان أو وپيغمبر شما يك مادر بيشتر فاصله نيست . اين چه ديني است ؟ » سپس به يزيد گفت : « داستان كليساى حافر را شنيده‌اى ؟ » گفت : « بگو تا بشنوم . » گفت : « دريايى است ميان عمّان وچين كه يك سال راه است وهيچ آبادي در آن نيست ، مگر يك شهر كه در وسط درياست ؛ هشتاد فرسخ در هشتاد فرسخ . شهري بزرگ‌تر از آن روى زمين نيست ، صادراتش كافور وياقوت است ودرختانش همه عود وعنبر ودر تصرف نصارى است وهيچ‌يك از پادشاهان را به جز نصارى آن‌جا ملكي نيست ودر اين شهر كليساهاى بسيارى است كه از همه بزرگ‌تر ، كليساى حافر است . از محراب آن كليسا حقهء طلايى آويزان است كه ناخنى در ميان آن حقه است ومىگويند : ناخن درازگوشى است كه عيسى سوار بر آن مىشد . نصارى آن حقه را بر حريرى پيچيده‌اند وهمه سأله يك جهان از نصارى آن‌جا مىآيند وبر گرد آن حقه طواف مىكنند وآن را مىبوسند ودر نزد آن حاجت‌هاى خود را از خداى تعالى مىخواهند . اين رفتار وعقيدهء آنان است نسبت به ناخن درازگوشى كه به گمانشان ناخن درازگوش سواري پيغمبرشان است . وشما پسر دختر پيغمبر خود را مىكشيد . خداوند شما را ودين شما را مبارك نكند . » يزيد لعين گفت : « اين نصراني را بكشيد تا آبروى مرا در كشور خود نبرد . » چون نصراني احساس كرد كه يزيد درصدد كشتن أو است ، گفت : « مگر تصميم كشتن مرا دارى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « بدان‌كه من ديشب پيغمبر شما را به خواب ديدم كه به من مىفرمود : « اى نصراني ! تو أهل بهشتى » ومن از سخن آن حضرت درشگفت شدم . شهادت مىدهم كه نيست خدايى به جز خداوند ومحمّد فرستادهء أو است . » سپس از جاى خود پريد وسر حسين عليه السّلام را برداشت وبر سينه گرفت وأو را مىبوسيد وگريه مىكرد تا كشته شد . فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 190 - 193 ودر تواريخ مذكور است كه چون سر حسين را پيش يزيد بنهادند ، رسول روم حاضر بود . يزيد شماتت مىكرد وچوبى كه در دست داشت ، بر لب ودندان مبارك مىزد . رسول روم گفت : « يا أمير المؤمنين ! اين سر كيست ؟ » گفت : « سر خارجي است كه بر ما خروج كرد وكشته شد . » گفت : « نامش چيست ؟ » يزيد گفت : « حسين بن علي بن أبي طالب . » رسول روم گفت : « مادرش كه بود ؟ - »