تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
وجمع الحسين أصحابه بين يديه ، وحمد اللّه وأثنى عليه ، وقال : اللّهمّ ! لك الحمد على ما به فضّلتنا ، وعلّمتنا من القرآن ، وفهّمتنا في الدّين ، وأكرمتنا به من كرامة رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم ، وجعلت لنا أسماعا وأبصارا ، وأفئدة ، وجعلتنا من الشّاكرين . ثمّ أقبل عليهم ، وقال : إنّي لا أعلم أصحابا أصحّ منكم ولا أعدل ، ولا أفضل أهل بيت ، فجزاكم اللّه عنّي خيرا ! فهذا اللّيل قد أقبل ، فقوموا واتّخذوه جملا ، وليأخذ كلّ [ رجل - « 1 » ] منكم بيد « 2 » صاحبه
هامش
- يكى از خاندان مرا بگيرد ودر روستاها وشهرهايتان پراكنده شويد ، تا خدا گشايش دهد كه اين قوم مرا مىخواهند . وقتي به من دست يافتند ، از تعقيب ديگران غافل مىمانند . » گويد : برادرانش وپسرانش وبرادرزادگانش ودو پسر عبد اللّه بن جعفر گفتند : « چرا چنين كنيم ؟ براي آن‌كه پس از تو بمانيم ؟ خدا هرگز چنين روزى را نياورد . » گويد : نخست عباس اين سخن گفت . سپس آنها اين سخن وأمثال آن را به زبان آوردند . حسين عليه السّلام گفت : « اى پسران عقيل ! كشته شدن مسلم ، شما را بس ! برويد كه اجازه‌تان دادم . » گفتند : « مردم چه خواهند گفت ؟ مىگويند : بزرگ وسرور وفرزندان عمويمان را كه بهترين عموها بود ، رها كرديم وبا آنها يك تير نينداختيم ويك نيزه ويك ضربت شمشير نزديم وندانستيم چه كردند . نه به خدا نمىكنيم . جان ومال وكسانمان را فدايت مىكنيم وهمراه تو مىجنگيم تا شريك سرانجامت شويم . خدا زندگى از پس تو را رو سياه كند . » ضحاك بن عبد اللّه مشرقى گويد : پس مسلم بن عوسجة اسدى برخاست وگفت : « تو را رها كنيم وخدا بداند كه در كار اداى حق تو نكوشيده‌ايم ؟ نه به خدا بايد نيزه‌ام را در سينه‌هاشان بشكنم وبا شمشيرم چندان كه دستهء آن به دستم باشد ، ضربتشان بزنم . از تو جدا نمىشوم . اگر سلاح براي جنگشان نداشته باشم ، به دفاع از تو چندان سنگشان مىزنم كه با تو بميرم . » گويد : سعد بن عبد اللّه حنفي گفت : « به خدا تو را رها نمىكنيم تا خدا بداند كه در وجود تو حرمت غياب پيمبر خدا را بداشته‌ايم . به خدا اگر بدانم كشته مىشوم ، سپس زنده مىشوم ، آن‌گاه زنده سوخته مىشوم وخاكسترم به باد مىرود وهفتاد بار چنينم مىكنند ، از تو جدا نشوم تا پيش رويت بميرم . پس چرا چنين نكنم كه يك كشتن است وآن‌گاه كرامتي كه هرگز پايان نمىپذيرد . » گويد : زهير بن قين گفت : « به خدا دوست دارم كشته شوم وزنده شوم وباز كشته شوم وبه همين صورت هزار بار كشته شوم وخدا با كشته شدن من بليه را از جان تو وجان اين جوانان خاندان تو دور كند . » گويد : همهء ياران وى سخنانى گفتند كه همانند يكديگر بود واز يك روى ، مىگفتند : « به خدا از تو جدا نمىشويم ، جانهاى ما به فدايت ، با سينه وصورت ودست ، تو را حفظ مىكنيم وچون كشته شديم ، تكليف خويش را ادا كرده‌ايم وبه سر برده‌ايم . » پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3014 - 3016 ( 1 ) - من الطّبريّ 6 / 239 . ( 2 ) - من د والطّبريّ ، وفي الأصل وبر : « يد » .