خضير قعد على صدره ، فحمل كعب بن جابر الأزديّ عليه بالرّمح ، فوضعه في ظهره حتّى غيب السّنان فيه ، فلمّا وجد مسّ الرّمح ، نزل عن رضي ، فعضّ أنفه ، وقطع طرفه ، وأقبل إليه كعب بن جابر ، فضربه بسيفه حتّى قتله ، وقام رضي ينفض التّراب عن قبائه .
« 1 » فلمّا رجع كعب ، قالت له امرأته : أعنت على ابن فاطمة ، وقتلت بريرا سيّد القرّاء . لا أكلّمك أبدا . « 2 »
ابن الأثير ، الكامل ، 3 / 289 - 290
وخرج برير بن خضير وكان زاهدا يقال له سيّد القرّاء .
فخرج إليه يزيد بن المغفل ، فاتّفقا على المباهلة إلى اللّه تعالى في أن يقتل المحقّ منهما المبطل ، فقتله برير ، فلم يزل يقاتل حتّى قتل .
ابن نما ، مثير الأحزان ، / 31 - 32
قال الرّاوي : وخرج برير بن خضير ( الحضرميّ « 3 » ) ، وكان زاهدا عابدا . فخرج إليه
هامش
( 1 ) - [ من هنا حكاه في أعيان الشّيعة ، 1 / 604 ] .
( 2 ) - جنگ برپا شد . يزيد بن معقل همپيمان عبد قيس ( قبيله ) به ميدان رفت وگفت : « اى برير بن خضير ! آيا مىبينى كه خداوند چگونه تو را دچار كرده است ؟ »
گفت : « به خدا سوگند ، خداوند مرا نيك داشته وتو را دچار شر وزشتى كرده است . »
گفت : « دروغ مىگويى . تو پيش از اين دروغگو نبودى كه اكنون يكى از گمراهان به شمار آمدى . »
ابن خضير به أو گفت : « آيا ميل دارى مباهله ( نفرين به يكديگر ) كنيم كه خداوند دروغگو را لعن كند وهركه را بر باطل باشد ، بكشد ؟ من با تو مبارزه مىكنم . »
هردو به ميدان درآمدند وهردو به يكديگر نفرين كردند كه خداوند كاذب را لعن كند وباطلپرست را به دست حقجو بكشد ( دوئل كردند ) . هردو شمشير را حواله يكديگر كردند . يزيد بن معقل ، برير بن خضير را زد وضربت أو كارگر نبود . برير بن خضير أو را با شمشير زد . ضربت أو كلاهخود را شكافت وكلهء أو را شكست وشمشير به مغز أو رسيد . أو در حالي كه شمشير را در دست داشت ، افتاد . رضى بن منقذ عبدي بر أو حمله كرد . برير أو را گرفت . مدتي با هم كشتى گرفتند وبعد فرزند خضير أو را بر زمين زد وبر سينهء أو نشست . كعب بن جابر ازدى بر أو حمله كرد . سرنيزه را به پشت أو فرود برد تا تمام حربه فرو رفت .
چون زخم را احساس كرد ، از سينهء رضى افتاد ؛ ولى در آن حين بيني رضى را به دندان گرفت وقطع كرد .
كعب بن جابر هم بعد از آن أو را با شمشير زد تا كشت . رضى هم برخاست ؛ در حالي كه قباى خود را از خاك تكان مىداد .
چون كعب بن جابر برگشت ، همسر أو گفت : « تو دشمن فرزند فاطمه را يارى كردى وبرير سيد قرّاء ( قرآن خوانان ) را كشتى . من هرگز با تو سخن نخواهم گفت وتا ابد خاموش خواهم بود . »
خليلي ، ترجمهء كامل ، 5 / 175
( 3 ) - [ في المطبوع : « الخضرميّ » ] .