هامش
- شنيده نشده . بعد گفت : « نسب مرا بگوييد وببينيد من كه هستم وبعد به وجدان خود مراجعه ونفس خود را ملامت كنيد وخوب تأمل ومطالعه وتفكر نماييد كه آيا صلاح است كه مرا بكشيد وآيا قتل وهتك حرمت من روا باشد ؟ مگر من فرزند دختر پيغمبر شما نيستم ؟ آيا جعفر شهيد طيّار ، عمّ من نبود كه در بهشت پرواز مىكند ؟ آيا نشيدهايد از كسى كه آگاه باشد كه پيغمبر به من وبرادرم گفته بود كه شما هردو سيّد أهل بهشت ونور چشم أهل سنّت ( دين وشريعت پيغمبر ) هستيد . اگر قول حق وصدق مرا تصديق وباور كنيد ، چه بهتر وبايد بدانيد كه من به خدا قسم هرگز تعمدى در يك دروغ كه موجب خشم خدا باشد ، نكردهام واگر تكذيب كنيد ، ميان شما مردمى هستند كه برين سخن كاملا آگاه مىباشند واگر از آنها بپرسيد ، خواهند گفت از جابر بن عبد اللّه ( انصارى ويار پيغمبر ) واز أبو سعيد وسهل بن سعد وزيد بن أرقم يا انس بپرسيد كه آنها به شما خبر مىدهند كه از پيغمبر اين حديث را شنيدهاند ؟ آيا ميان شما كسى نيست كه شما را منع كند . آيا كسى نيست كه شما را از ريختن خون من باز دارد . »
شمر گفت : « من كه پرستندهء خدا به يك رنگ هستم ، به همان خدا سوگند نمىدانم تو چه مىگويى . »
حبيب بن مظاهر گفت ( خطاب به شمر ) : « من تو را چنين مىدانم كه خدا را به هفتاد رنگ مىخوانى وادعاى خداپرستى مىكنى . خداوند دل تو را كور كرده [ است ] . تو نمىدانى چه مىگويى . »
بعد از آن حسين گفت : « اگر شما در گفتهء من شك داريد ونمىدانيد كه من فرزند دختر پيغمبر شما هستم كه ما بين مشرق ومغرب جز نسل يك دختر از أو كسى نمانده [ است ] ، وآيا جز من ، فرزند دخت پيغمبرى داريد وآيا ديگرى هست ؟ به من بگوييد ، آيا از من انتقام يك مقتول را كه من از شما كشتهام ، مىكشيد وقصاص مىكنيد ؟ آيا مال كسى را ربودهام كه مىخواهيد از من بازستانيد ؟ آيا قصاص يك زخم را از من مىخواهيد ؟ »
آنها جواب ندادند . آنگاه ندا داد : « اى شبث بن ربعي ! اى حجار بن أبجر ! اى قيس بن أشعث ! اى يزيد بن حارث ! مگر شما به من نامه ننوشتيد كه من بر شما وارد شوم ؟ »
آنها گفتند : « ما چنين نكردهايم . »
گفت : « آرى ! به خدا شما كرديد . »
بعد گفت : « اى مردم ! اگر مرا نخواهيد ، بگذاريد منصرف شوم وبه يك پناهگاه از اين زمين فراخ بروم . »
قيس بن أشعث گفت : « آيا بهتر نيست كه تو به موجب حكم پسر عمّ خود كه مقصود ابن زياد [ است ] ، تسليم شوى ؟ اگر چنين كنى ، جز آنچه را كه تو مىخواهى ، چيز ديگرى نخواهى ديد . »
حسين به أو گفت : « تو برادر برادرت هستى ( كه به مسلم أمان داد ) . آيا مىخواهى بني هاشم بيشتر از خون مسلم بن عقيل از تو مطالبه كند ؟ ( كه من هم به واسطه تو كشته شوم ؟ ) هرگز به خدا قسم من با ذلّت تسليم نخواهم شد ومانند يك بنده وبرده تن به خوارى نخواهم داد .
اى بندگان خدا ! من به خداى خود وخداى شما پناه مىبرم از اينكه شما مرا سنگسار كنيد . به خداى خود وشما پناه مىبرم از هر متكبر جبار كه به روز حساب ايمان نداشته باشد . » -