السّيّد هاشم البحراني ، مدينة المعاجز ، / 286 - عنه : القمي ، نفس المهموم ، / 230 - 231 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 1 / 343 - 344 ؛ القزويني ، الإمام الحسين عليه السّلام وأصحابه ، 1 / 262
هامش
- آن حضرت فرمود : « نه ! وليكن بعد از تشنگى شديدي كه به من برسد ، بيايم به در خيمه وطلب كنم طفل رضيع خود را . زبان خود را در دهان أو گذارم . پس تيرى بيايد وبر گلوى آن طفل وارد شود كه روح أو به روضهء جنان پرواز كند . »
بيرجندى ، كبريت احمر ، / 307 - 308
حسين بن همدان حضينى به سند خود از أبى حمزه ثمالى وسيد بحراني بىذكر سند از هم أو روايت كردهاند كه گفت : از علي بن الحسين عليه السّلام شنيدم ، مىفرمود : « شب روزى كه پدرم شهيد شد ، خويشان ويارانش را جمع كرد وبه آنها فرمود : اى خاندان وشيعيانم ! اين شب را چون شترى رهوار به حساب آريد وخود را نجات دهيد . جز شخص مرا نخواهند واگر مرا بكشند ، در فكر شماها نباشند . خدا شما را رحمت كند . نجات يابيد . بيعت را از شما برداشتم وپيمانى كه با من بستيد ، واگذاشتم ! »
برادران وكسان ويارانش يكزبان گفتند : « به خدا اى آقاى ما ! اى أبا عبد اللّه ! تو را هرگز وانگذاريم .
مردم گويند : امام وبزرگ وآقاى خود را تنها گذاشتند تا كشته شد . ميان خود وخدا آزمايش دهيم وعذر جوييم وتو را رها نكنيم تا قربانت شويم . »
فرمود : « من فردا كشته مىشوم وشما همه با من كشته مىشويد واحدى از شما نمىماند . »
گفتند : « حمد خدا را كه ما را به يارى تو گرامى داشت وبه كشتن با تو شرافت داد . ما نپسنديم كه با تو همدرجه باشيم يا بن رسول اللّه ؟ »
فرمود : « خدا به شما جزاى خير دهد ! »
وبر آنها دعا كرد وصبح [ كه ] شد ، أو وهمه كشته شدند .
قاسم بن حسن عرض كرد : « من هم در كشتگانم ؟ »
بر أو رقت كرد وفرمود : « پسر جانم ! مرگ نزد تو چگونه است ؟ »
گفت : « از عسل شيرينتر ! »
فرمود : « آرى ! به خدا عمويت قربانت تو هم يكى از آن مردانى كه با من كشته مىشوى پس از آنكه سخت گرفتار شوى ، پسر كوچكم عبد اللّه هم كشته مىشود . »
گفت : « عمو جان ! به زنان هم مىرسند تا آن كودك شيرخوار را بكشند ؟ »
فرمود : « عبد اللّه آنگاه كشته شود كه تشنگى مرا بىتاب كند وبه خيمهها آيم وآبى يا عسلى خواهم ونيابم . گويم آن پسر كوچكم را به من دهيد تا دهانش را بمكم ، أو را بردارم كه نزد خود آرم ، يك فاسقى تيرى به گلوى أو زند وأو ناله كند وخونش در كف من بريزد وآن را به آسمان بلند كنم ؛ وگويم : بار خدايا ! شكيبايم وبه حساب تو گذارم ! نيزههاى دشمن مرا به شتاب اندازد وآتش در خندقى كه پشت خيمهها است ، شعله كشد ومن در تلخترين ساعت عمر خود بر آنها بتازم وآنچه را خدا خواهد ، واقع شود . »
أو گريست وما گريستيم ودر خيمهها ، گريه وشيون از ذرارى رسول خدا بلند شد .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 102