وثلاثون ميلا « 1 » .
هامش
( 1 ) - وچون روز به نيمه رسيد وگرما شدّت يافت كه تابستان بود ، از دور سواران ديده شدند . امام حسين عليه السّلام به زهير بن قين فرمود : « آيا اينجا پناهگاهى يا جاى بلندى پيدا مىشود كه آن را پشت سر خود قرار دهيم وفقط از يك سوى با اين گروه به جنگ پردازيم ؟ »
زهير به أو گفت : « آرى ! كوه ذو جشم اينجا سمت چپ تو قرار دارد . ما را آنجا ببر كه اگر پيش از ايشان آنجا برسى ، همانگونه است كه دوست دارى . »
امام حسين عليه السّلام حركت كرد وپيش از ايشان به كوه رسيد وآن را پشت سر خود قرار داد .
سواران كه هزار تن بودند ، به فرماندهى حر بن يزيد تميمي يربوعى رسيدند . امام عليه السّلام همينكه نزديك شدند ، به جوانان خود دستور فرمود با مشكهاى آب به استقبال آنان بروند وايشان همگى آب آشاميدند واسبهاى خود را هم سيراب كردند وهمگى در سايهء اسبهاى خود نشستند ولگامهاى آنان در دست ايشان بود .
چون ظهر فرا رسيد ، امام حسين عليه السّلام به حر فرمود : « آيا همراه ما نماز مىگزارى يا تو با ياران خودت ومن با ياران خودم نماز بگزاريم ؟ »
حر گفت : « همگان با تو نماز مىگزاريم . »
وامام حسين عليه السّلام پيش رفت وبا همگان نماز گزارد ، وچون نماز تمام شد ، روى خود را به سوى سواران كرد وفرمود : « اى مردم ! من در پيشگاه خداوند وحضور شما معذورم . من پيش شما نيامدم تا آنكه نامهها وفرستادگان شما را دريافت كردم وديدم اكنون اگر عهد وپيمان با من مىبنديد كه مايهء اطمينان من باشد ، با شما به شهر شما مىآيم واگر چيز ديگرى است ، به همانجا كه آمدهام ، برمىگردم . »
قوم سكوت كردند وپاسخى ندادند ، وچون هنگام نماز عصر فرا رسيد ، مؤذن اذان گفت وپس از آن كه اقامه گفت وامام عليه السّلام همچنان با هر دو گروه نماز گزارد وپس از نماز همان سخن را تكرار فرمود ، حر بن يزيد گفت : « به خدا سوگند ما نمىدانيم نامههايى كه مىگويى چيست . »
امام حسين عليه السّلام فرمود : « خرجينى را كه نامههاى ايشان در آن است ، بياوريد ! »
وآوردند ونامهها را برابر حر ويارانش فرو ريختند . حر گفت : « ما از كساني نيستيم كه چيزى از اين نامهها را براي تو نوشته باشيم ومأموريم هنگامى كه به تو رسيديم ، از تو جدا نشويم تا تو را به كوفه پيش أمير عبيد اللّه بن زياد ببريم . »
امام عليه السّلام فرمود : « مرگ از اين كار آسانتر است . »
ودستور فرمود بارها را بستند ويارانش سوار شدند وآهنگ بازگشت سوى حجاز فرمود . ولى سواران حر مانع از حركت ايشان شدند . امام حسين به حر فرمود : « چه قصدي دارى ؟ »
گفت : « به خدا سوگند مىخواهم تو را پيش أمير عبيد اللّه بن زياد ببرم . »
فرمود : « در اين صورت ، به خدا سوگند با تو جنگ خواهم كرد ! »
وچون گفتگو ميان ايشان بسيار شد ، حر گفت : « من مأمور به جنگ با تو نيستم وفقط به من دستور دادهاند از تو جدا نشوم . اكنون چيزى انديشيدهام كه با آن وسيله از جنگ با تو در سلامت بمانم وآن اين -