كشتى وقتل نفس مقدمه سازى است براي سرزنش كردن فاعل .
در صورتي كه اسم پس از حرف استفهام انكارى باشد مانند : ا أنت الّذى قتلت زيدا ، « آيا تو همانى كه زيد را كشتى ؟ » در اين جا سؤال براي اقرار گرفتن از مخاطب است تا قاتل معيّن شود .
آنچه در بارهء فاعل گفتيم در بارهء مفعول هم صادق است يعنى هر گاه مفعول پس از حرف استفهام انكارى واقع شود انكار مفعول است . مانند انكار فاعل يعنى انكار از اين جهت است كه فعل بر آن مفعول واقع شده باشد . مانند سخن خداوند متعال :
« قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا »
« 112 » ،
« قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ »
« 113 » ،
« فَقالُوا أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً »
« 114 » .
در مثالهاى فوق انكار متوجّه مفعول است بدين معنى كه جايز نيست فعل بر مفعول واقع شود .
بحث سوّم - تقديم وتأخير در حرف نفى
هر گاه حرف نفى را بر سر فعل در آورى وبگويى : ما ضربت زيدا ، « زيد را نزدم » ، فعل زدن را از خود نفى كردهاى . اين بدان معنى نيست كه ديگرى زيد را نزده باشد ، زيرا نفى زدن از خود نه مقتضى زدن زيد از ناحية ديگرى است ونه زدن زيد را از ناحية ديگرى نفى مىكند ، زيرا نفى خاص ( زدن زيد از ناحيهء خود ) دلالت بر نفى عام وثبوت آن نمىكند .
اگر نفى را بر اسم داخل كنى وبگويى : ما انا ضربت زيدا ، « من شخصا زيد را نزدم » . از اين مثل فهميده مىشود كه زيد مورد ضرب واقع شده است ولى ضارب زيد شما نيستيد . يعنى نفى زدن فقط از گوينده مىشود . فرق دو عبارت فوق را ( دخول حرفى نفى بر فعل واسم ) را ذوق سليم درك مىكند .
هامش
( 112 ) سورهء انعام ( 6 ) : آيهء ( 14 ) : بگو اى پيامبر آيا غير خدا را به يارى ودوستى برمىگزينيد ؟
( 113 ) سورهء انعام ( 6 ) : آيهء ( 40 ) : آيا در آن ساعت سخت غير خدا را مىخوانيد ؟
( 114 ) سورهء قمر ( 54 ) : آيهء ( 24 ) : آيا بشرى از جنس خودمان را پيروى كنيم ؟