بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
گنج بادآورد
آن يكى طرار از اهل دوان * رفت تا دكان بقالى روان
پس به آن بقال گفت : اى ارجمند ! * گردكانت را هزارى گو به چند
گفت : ده درهم هزار ، اى مشترى * زودتر درهم بده گر ، مىخرى !
گفت : صد باشد به چند از گردكان ؟ * گفت : يك درهم بهاى آن بدان
گفت : با من گو كه ده گردو به چند * گفت : عشرى درهمى اى دردمند
گفت : فرما قيمت يك گردكان * گفت : آن را نيست قيمت اى فلان
گفت : يك گردو عطا فرما به من * داد او را گردكانى بىسخن
810
بار كرد از او يكى ديگر طلب * خواجه او را داد بىشور و شغب
گفت : بازم گردكانى كن عطا * گفت بقال از كجائى اى فتى
گفت : باشد موطن من در دوان * شهر مولانا جلال نكته دان
گفت رو اى دزد طرار و دغل * ديگرى را ده فريب از اين اجل
باد نفرين بر جلال دين تو * كو نمود اين نكتهها تلقين تو
اى تو كودنتر ز بقال دكان * بىبهاتر عمرت از ده گردكان
گر كسى گويد كه از عمرت بجا * مانده چل سال دگر اى مرتجا
چند باشد قيمت اين چل سال را * بازگو تا برشمارم مال را
فاش مىبينم كه ميخندى برو * خوانيش ديوانه از اين گفتگو