كمتر بودند ، ايشان گفتند : ما اعظم شأنى و ليس فى جببتى سوى الله و انا الحق و امثال اينها ، اما فرعون يك مرتبه گفت . أليس لى ملك مصر و مرتبهى ديگر گفت : انا ربكم الا على ، و لكن مشايخ كبار صوفيه از آن روز كه و اصل شدند تا روز وفات ميگفتند : سبحانى ما اعظم شأنى ، بنا بر اين رتبه و منزلت مشايخ از فرعون بيشتر است .
گربه گفت :
اى موش ! از براى صوفى شدن و بندگى كردن و به گمان غلط خود را از خلق ممتاز ساختن مرا حكايتى بخاطر آمده كه سخت مناسب است به اين نقل تو .
موش گفت :
بگو تا بشنوم ! .
گربه گفت :
روايت كردهاند كه يكى از مردم احشامات به شهر اصفهان رفت كه گلهى گوسفند بفروشد ، قضا را آنوقت جلاب بسيار آمده بود و گوسفند فراوان و نمى - خريدند ، آن شخص احشامى گوسفند را بقراء و بلوكات برده و بوعده بفروخت و از آن گوسفندان كه فارغ شد آن مرد احشامى بخاطرش رسيد كه تا هنگام اتمام وعده ، مدتى خواهد بود و مرا هم منزلى و دكانى و جائى نيست ، بهتر آنست كه كدخدا شويم ، شايد تا ايام وعده سرانجامى داشته باشيم ، بارى آن شخص زنى را از جائى سراغ نمود و دلالهيى را فرستاد ، اهل آن زن اين معنى را قبول نمودند اما اقوام آن زن قبول ننمودند و گفتند كه داماد را بايد ببينيم ، پس از اين دلاله گفت الحال چون ريش تو سفيد و رخت تو كثيف شده ، بايد بحمام به روى و ريشت را رنگ ببندى و دارو بكشى و رخت پاكيزه بپوشى تا آندم من ترا ببرم و مردم
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: الشيخ البهائي العاملي
ص١٦٣