از مردم حقير « 1 » علم نياموزند ، گفت زيرا كه عالم حقير و حقير عالم « 2 » نباشد . گفتم چه چيز است كه دانش را بيارايد « 3 » ، گفت راستى « 4 » . گفتم چه چيز است كه بر دليرى نشان بود « 5 » ، گفت عفو كردن « 6 » در قدرت « 7 » . گفتم آن كيست كه در او « 8 » هيچ عيب نيست « 9 » ، گفت خداى تعالى و تقدّس « 10 » . گفتم از « 11 » كارها كه خردمند كند چه بهترست « 12 » ، گفت آنك بد را « 13 » از بدى « 14 » باز دارد . گفتم از دو تن بخردتر آنك اين جهان گزيند يا آن ، گفت آن كه جهان گزيند [ و ] دست ازين جهان بازدارد « 15 » . گفتم از عيبهاى مردم كدام زيانكارتر است « 16 » ، گفت آنك « 17 » برو پوشيده
هامش
( 1 ) . چنين است در نسخهء ج . ح : از مردم حقير چيزى نپذيرد و از وى علم نياموزند . ع و گ و س و ت : مردم از حقير . . . اين حكمت از نسخهء ش سقط شده است .
( 2 ) . چنين است در نسخهء س . ج : حقير عالم نباشد . ع : عالم حقير نباشد . گ : عالم حقير عالم نباشد . ح : علم هرگز حقير نباشد . ت : علم حقير و حقير علم باشد .
( 3 ) . ش : بيفزايد .
( 4 ) . ح : راستى دانش را بيارايد .
( 5 ) . ش : است .
( 6 ) . ش : چون قادر شود . اين حكمت از ح سقط شده است .
( 7 ) . ش : چون قادر شود . اين حكمت از ح سقط شده است .
( 8 ) . ش : كه هرگز نميرد گفت جلّ و علا ، گفتم كيست كه در او عيب نباشد . . . ح : گفت آن كه هرگز نميرد .
( 9 ) . ش : كه هرگز نميرد گفت جلّ و علا ، گفتم كيست كه در او عيب نباشد . . . ح : گفت آن كه هرگز نميرد .
( 10 ) . ع : گفت خداى تبارك و تعالى . ش : گفت عزّ و جلّ . س : گفت خداى تعالى . ح : گفت آن كه هرگز نميرد .
( 11 ) . چنين است در ح . ع : از كارهاى عقلا چه چيز بهتر . ج : از كارهاى عقلا . . . ش :
كارها را كه عقلا كنند چه نيكوتر . گ : از كارها عقلا را چه بهتر . س : از كارها چه بهتر .
( 12 ) . چنين است در ح . ع : از كارهاى عقلا چه چيز بهتر . ج : از كارهاى عقلا . . . ش :
كارها را كه عقلا كنند چه نيكوتر . گ : از كارها عقلا را چه بهتر . س : از كارها چه بهتر .
( 13 ) . م : خود را . ح : طبع بدى .
( 14 ) . ج و س : بدى كردن .
( 15 ) . اين حكمت جز در ح در هيچ يك از نسخ ديگر نيست .
( 16 ) . چنين است در ش . ج و ع : كارتر .
( 17 ) . چنين است در ح . نسخ ديگر : آنكه .