عرض هنر خود كردن « 1 » . گفتم از دوست « 2 » ناشايست چگونه بايد « 3 » بريد ، گفت به سه چيز ، به ديدنش « 4 » نارفتن « 5 » و حالش « 6 » ناپرسيدن و ازو آرزو « 7 » ناخواستن « 8 » . گفتم كارها به كوشش است « 9 » يا به قضا « 10 » ، گفت كوشش قضا را سبب است « 11 » . گفتم از « 12 » جوانان چه « 13 » بهتر « 14 » و بر « 15 » پيران چه نيكوتر « 16 » ، گفت از « 17 » جوانان شرم و دليرى و بر « 18 » پيران دانش « 19 » و
هامش
( 1 ) . چنين است در گ و س . ح : از هنر خود واگفتن . ج : عرض هنر . ع : عرض هنر خود .
ش : هنر خود گفتن .
( 2 ) . چنين است در ج و ع و گ و س . ح : چون از دوست ناشايستگى پديد آيد . ش : چون دوست ناشايست پديد آيد .
( 3 ) . چنين است در ج و ع و گ و س . ح : چگونه از وى ببايد بريدن . ش : چگونه از وى ببايد بريد .
( 4 ) . ح و ش : به زيارتش .
( 5 ) . ش : كم رفتن .
( 6 ) . ح و ش : و از حالش . ج : حالش ( بىواو ) .
( 7 ) . ش : حاجت . در ح اين جزء بدين گونه آمده است : و هر گه كه او را بينى حاجتى از وى خواستن .
( 8 ) . چنين است در ج و ش و د و ب . ع و ص : خواستن . گ و س : آرزوها خواستن .
( 9 ) . ح و ش : بود .
( 10 ) . ع : قضا .
( 11 ) . چنين است در ج و ش و گ و س . ح : گفت قضا را سبب است . ع : قضا را كوشش سبب است . ت : كوشش مر قضا را سبب است .
( 12 ) . ح : بر .
( 13 ) . چنين است در ح و ج و ع و ش و گ . س : چه چيز .
( 14 ) . ح : نيكوتر .
( 15 ) . ش و ب : از .
( 16 ) . ح : خوشتر .
( 17 ) . چنين است در ج و ع و ش و گ و س و م و پ . ح : بر .
( 18 ) . چنين است در ح و ج و ع و گ . ش و س و م و پ : از .
( 19 ) . ح : سرم ( ظ . شرم ) .