يكديگر ديدار مىكنند . سخن آخر اينكه با همه موفقيتى كه مسيحيت در تضعيف مسلمانان داشته است ، ترس و دلمشغولى او از اسلام همچنان به جاى خود باقى است .
دورنماى آينده
بيش از هزار سال از مبارزهء مسيحيت با اسلام مىگذرد و هنوز هم صداى ناقوس كليسا و بانگ الله اكبر مسجد همچنان به گوش مىرسد . معنايش اين است كه گرچه هر از چند گاه پيروزى نصيب يكى از دو رقيب ديرينه گشته ؛ اما هيچكدام ميدان را ترك نگفته است . تاريخ منازعه طرفين نيز حصول نوعى توافق براى به رسميت شناختن يكديگر را - دست كم در جنبههاى اعتقادى - به آنها القا كرده است .
دشمنى و منازعه گرچه ممكن است خاطر مبلغان دينى به ويژه مسيحيان را از جهت انجام وظايف حرفهاى خشنود ساخته باشد ؛ اما بىنتيجه بودن آن به طرفين فهمانده است كه بايد به جاى زور ، گفت و گو را نشاند و بهتر است كه به جاى نفى يكديگر در صدد شناخت واقعىتر يكديگر برآيند . اگر طرفين مىتوانستند بدون داشتن هر گونه ارتباطى دور از يكديگر زندگى كنند ، شايد ضرورت چنين شناختى - كه بيشتر از باب اديان دليلى براى آن نمىيابند - هيچگاه احساس نمىگشت .
اين تجربه بلند تاريخى بايد به مسيحيت فهمانده باشد كه آرزوى ريشه كن سازى اسلام و بازگرداندن مسلمانان به دامن مسيحيت را بايد از سر بيرون كنند و همانند اسلام راه گفت و گو با بهترين شيوه و نيز تسامح و مدارا را در پيش گيرند .
خوشبختانه جوانههاى ايده گفت و گو و تسامح از دل كلام مسيحيت سر زده است و شمارى از انديشمندان بزرگشان ابراز مىدارند كه رابطه اسلام و مسيحيت دوران منازعه و ستيز را از سر گذرانده و اينك دوران شناخت عالمانه و منصفانه فرا رسيده است .
هانس كونگ در اين باره مىنويسد : اروپائيان تا چهارصد سال پس از پيامبرى محمد ( ص ) درباره او چيزى نمىدانستند . در سال 1142 م . و پس از ديدار پطرس بزرگ از اسپانيا - كه در تصرف مسلمانان بود - به اهميت شناخت ريشهاى اسلام پى بردند . پس از آن بود كه دستور ترجمه قرآن به زبان لاتينى صادر گرديد و نخستين ترجمه آن در سال 1143 م .