از نهيب نيزهء جوشن گذارت روز جنگ * درع داوودى كند هر روز در بر آفتاب
بس كه تيغت خاك شام از خون اعدا كرد سرخ * شد نهان در حقّهء ياقوت احمر آفتاب
تا عدو را چون شفق در خون نشاند دمبدم * بركشد هر صبحدم تا بنده خنجر آفتاب
از براى خدمتت بر طارم فيروزه فام * بر ميان دارد نطاق لعل پيكر آفتاب
گرنه از روى تو كردى اقتباس روشنى * تا ابد بر اوج خور بودى مكدّر آفتاب
دامن خيبر به خون ، آن روز گلگون شد كه تافت * از سر تيغ تو بر بالاى خيبر آفتاب
خنجر سبز تو گويى آسمانى ديگر است * بر رخ چون آب او تابنده گوهر آفتاب
كتف شبرنگ تو را زينى است لايق ماه نو * دست و بازوى تو را تيغى است در خور آفتاب
بر رواق همّتت سقف مدوّر آسمان * بر سپهر رفعتت تابنده اختر آفتاب
بر ندارد ظلمت شام از زمين تا صبح حشر * گر نتابد ز آسمان بر مهر حيدر آفتاب
اطلس نيلى به خون ديده رنگين مىكند * بهر خونِ ناحق آل پيمبر آفتاب
دل بر آتش مىرود زان روز كاندر كربلا * تافت بر لب تشنهء ساقى كوثر آفتاب
خاكروب روضهء خاتون جنّت زلف حور * ريشه تاب معجر زهراى ازهر آفتاب
يا امير المؤمنين روى من و خاك درت * كان همايون آستان دارد شرف بر آفتاب
بعد پيغمبر به نسبت بر كسى ديگر نتافت * ز آسمان آفرينش از تو بهتر آفتاب
اى كه شهرستان علم مصطفى را در تويى * بر نتابد روى مهر از خاك اين در آفتاب
اى تو مولى المؤمنين مولاى توست ابن حسام * من كه باشم اى تو را مولا و چاكر آفتاب
اندر آن ساعت كه خلقان جمله سرمستان شوند * ز آب خشك آيد برون چون آتش تر آفتاب
صورت تكوير بر شمس منوّر بركشند 60 * همچو آتش گرم سازد صحن اغبر آفتاب
در پناه دولتت دارم اميد سايهاى * چون بتابد گرم بر صحراى محشر آفتاب
( نقل از « ديوان ابن حسام خوسفى » نسخهء خطى مرحوم بيات - با حذف برخى ابيات .