ز ميدان او بود دشمن فرارى * بدانسان كز آتش فرارى است زيبق
نه ميدان كه چون مركب انگيخت ؛ بودى * جهان بهر جولانگه او مضيَّق
خود او دست حق است و از اوست بر پا * مراين طاق وارون و كاخ معلَّق
به خورشيد از آن داد رجعت كه دانى 182 * امور فلك در كف اوست مطلق
مقيمان خاك درش را چه حاجت * به ايوان كسرى و قصر خورنق
گروهى كه جز او گرفتند رهبر * بدان بىخردها خرد مىزند دَقّ
بپرهيز و مستيز و بگريز ز ايشان * كه بگريخت عيسى بن مريم ز احمق
كسى را كه يزدان كند مدح ذاتش * چه جاى صغير و جرير و فرزدق
الا تا به بستان دمد در بهاران * گل و سنبل و لاله نسرين و زنبق
مراد مُحِبّش سراسر ميسّر * امور عدويش به كلى مُعَوَّق