نازنينا دامن لطفت اگر افتد به دستم * آشكارا گر ترا شد صورت زيبا به چشمم
بوسهها از شوق دل خواهم زدن بر عضو عضوت * مىدهم سر تا به پايت را نشان يك جا به چشمم
ساقيا از جام بگذر ، بادهام خمخم بياور * زانكه ناچيز است ديگر ساغر و مينا به چشمم
مى زدن امروز بايد زانكه از برج ولايت * شد عيان نور على عالى اعلى به چشمم
ظاهر آمد مظهر ذات خدائى كز قدومش * شاد و مسرور و طرب افزا بود دنيا به چشمم
زد قدم در خانهء حق تا شود مسجود عالم * اين يقينم باشد و نايد جز اين اصلا به چشمم
من نمىخوانم خدايش ليك مىبينم از آن شه * مىشود ظاهر صفات ايزد دانا به چشمم
تا مقيم كوى او گشتم ز جنّت چشم بستم * رونقى ديگر ندارد جنّت المأوا به چشمم
تا جمال مرتضائى شد هويدا حرف لا را * از ميان برداشت ، ثابت كرد الّا را به چشمم
« رنجيم » اين آرزو دارم كه در دنيا و عقبى * جلوهگر سازى جمال خويش اى مولا به چشمم
تا بود شمس و قمر در آسمان رخشان و تابان * تا كه اختر جلوه دارد در شب يلدا به چشمم
دوستانش را ز حق خواهم هماره شاد بينم * دشمنانش سربسر معدوم و ناپيدا به چشمم