ليك ملّا لعنتى بىانفعال * ترك انكارش نمىكرد از خيال
بر سر منبر شد او طعنه زنان * بار ديگر بر طريق صوفيان
اين حركت او خشم آن افسر را برانگيخت و دستور داد تا او را دستگير كرده ، به شكل زشتى نزد او را آورند . پس از آن دستور داد تا او را به فلك بسته ، با چوب تر به پايش بزنند . « 1 » سپس نيز دستور اخراج او را از شهر صادر كرد كه باز با وساطت همان شيخ ، ملا را به شهر بازگرداندند .
پس از اين وقايع است كه شيخ صوفيه ، بر حسب گزارش نجيب الدين به اصفهان مىآيد تا به شاه عباس دوم خدمت كند ؛ و در واقع با استفاده از فرصت ، خدمتى به تصوف و صوفيان بكند :
اصفهان را عزم كرد آن شاهباز * تا ببازد جان خود بر شاه باز
گشت داخل چون به شهر اصفهان * شد منوّر اصفهان از نور آن
آفتابآسا بر آمد آن مسيح * موعظهها كرد بر منبر فصيح
بعد سالى فوت شد عباس شاه * شد سيه از فرقتش خورشيد و ماه « 2 »
به گفتهء نجيب الدين رضا ، شيخ نزد شاه صفى - سليمان بعدى - نيز منزلت خويش را حفظ كرد و پس از آن كه شاه سليمان در سال 1078 بيمارى سختى گرفت و با نقشى كه شيخ و ديگر صوفيان بازى كردند ، شاه با تغيير نامش از صفى به سليمان حالش بهبود يافت و همينجاست كه نجيب الدين نيز مادهتاريخى براى بهبودى شاه سليمان گفت :
سليمان كز على صاحبقران شد * ز تاريخ جلوسش بد نهان شد « 3 »
اين نيز حكايتى ديگر از برخورد صوفيان و فقيهان است كه يك صوفى افراطى اخبار آن را گزارش كرده است .
فيض كاشانى و تصوف
گذشت كه در آخرين دهههاى حكومت صفوى ، جريان ضد تصوف غلبه يافت و به تناسب رشد اخبارىگرى ، به سه دانش فلسفه ، عرفان و اصول ، حملات شديدى صورت گرفت .
آميختگى تصوف با عرفان مانع از آن بود تا مدعيان عرفان حقيقى بتوانند به راحتى خود را از تيررس حملات تند مخالفان مصون دارند . همچنين قرابت ميان فلسفه و عرفان در فلسفه اشراق و تقويت آن با شكل گيرى حكمت متعاليه ، جريان ضد تصوف را به ضديت با فلسفه
هامش
( 1 ) . نجيب الدين رضا ، همان ، ص 365
( 2 ) . همان ، ص 366
( 3 ) . همان ، ص 367