تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
در مقابل ، كسانى از درباريان كه متمايل به تصوف بودند ، شاه را بر برخورد با مخالفان تصوّف تحريض مىكردند :
آن كه صوفى بد به درگاه شهش * زير لب مىكرد شه را آگهش
در اينجا بود كه شاه به ساختن تكيهء فيض در اصفهان پرداخت تا در برابر اين مخالفت‌ها ، كارى براى صوفيان كرده باشد . اين حمايت‌هاى شاه كه در جاى ديگرى هم از آن ياد كرديم ، سبب شد تا قدرى از مخالفت‌ها در اصفهان كاسته شود ؛ اما در شهرهاى ديگر ، همچنان ادامه داشت :
رفع منكر گشت روزى چند باز * زان نهيب پادشاه تركتاز
ليك در غير صفاهان منكران * طعنه زن بودند كل با صوفيان
نجيب الدين به شدت از اين فضاى ضد صوفى خشمگين بوده و عالمان ضد صوفى را با تعبير خائن مورد حمله قرار داده ، مىگويد :
عالمى پر از صفاى صوفيان * شاه ايران صوفى و جدش چنان
جمله معصومان ما صوفى صفت * حق محب صوفى با معرفت
در اينجا صحبت از شهر مشهد و ملّاى مشخصى است كه ضد صوفى بوده و نجيب الدين در اشعار خود حكايت او را بيان كرده ، مباحثات شيخ خود ، محمد على مؤذن خراسانى را با وى آورده است .
ابن شمسش گفت با ملّا كه چيست * خود بگو كاين افترا لايق به كيست
ضد اهل حق چرا خود مىشوى * مظلمه چون پيله بر خود مىتنى
از تو جرئت مىكنند اين عاميان * بوى خون مىآيد از گفتارتان
پاسخ آن « فقيه خشك رأى » اين بوده است كه تو عارف حقيقى نيستى ؛ بلكه آن‌ها كه درگذشته بودند ، عارف واقعى بودند . به هر روى ، ماجرا بالا مىگيرد و در مشهد و ساير شهرها ، مخالفت با صوفيان بيشتر شده ، خبر آن به هند و روم مىرسد . ملاى يادشده يا ملاى ديگر از بس به صوفيان لعنت مىكرد ، صوفيان يا به قول وى ، اهل الله ، او را لعنتى نام كردند . در گفتگويى كه با او شد ، وى را از شاه ترساندند :
آن يكى گفتش نمىترسى ز شاه * كه رسد بر گوشش و گردى تباه
سيد است و شيعه و عالىنسب * جد و آبائش همه صوفى لقب
ملاى ياد شده كه شخص با جرأتى بود ، گفت :
اول ار ثابت كند كاو سيد است * بايدش كه سوخت ، چون صوفى شدست
من نترسم كان وظيفه من برد * تا كه نفس من خوش‌آمدگو شود
از آن ملا ، علت مخالفتش با صوفيان را پرسيدند . وى در پاسخ به كارهاى زشت آنان در