تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 587

مساهمون:

ص٥٨٧
گرداند ، و شاه‌قلى سلطان يكان را كه حكومت بلده و توابع هرات به رأى و رؤيت وى متعلّق بود را نيز به قتل رساند و سرش به درگاه جهان‌پناه فرستد و مرتضى قلى خان پرناك را به حكومت مشهد مقدّس تعيين نموده نعش مغفرت‌بخش پادشاه مغفور مبرور شاه طهماسب حسينى را مصحوب وى ارسال گردانيد كه در جوار امام همام علىّ بن موسى الرضا ، صلوات اللّه عليهما ، در مقامى مناسب دفن نمايند . آن دو خان عالىشأن قريب به يكديگر از دار السّلطنهء قزوين به صوب خراسان رايت عزيمت برافراشتند و در شهور سنهء ستّ و ثمانين و تسعمائة [ 986 / 1578 م ] داخل خراسان گشتند . مرتضى قلى خان بر سمت مشهد مقدّس روان گرديد و علىقلى خان چون به دار السّلطنهء هرات داخل گشت اراده نمود كه بر حسب فرمان پادشاه زمان عمل نمايد و در آن شب آن ثمرهء شجرهء اقبال را از حيات برى سازد . در آن حال والدهء صالحهء خان را رقّت قلب طارى گشته التماس نمود كه امشب شب جمعه است و در [ 291 الف ] اين شب بزرگوار مرتكب قتل معصومى گشتن از اسلام و مروّت به غايت دور است و حيات را بزيان . اولى آنكه اين امر مكروه حواله به شبى ديگر بشود . اين سخن نواب خانى را متأثّر ساخته ، آن شب از قتل آن پادشاه ربع مسكون خود را معاف داشتند . امّا به مضمون آنكه « شب آبستن بود تا خود چه زايد » صبح سعادتى كه آفتاب جهانتاب چون چشمهء زندگانى از ظلمات شب ظلمانى موجودات عالم را حياتى جديد روزى گردانيد ، بيت :
شاه انجم به رسم هر روزه * چون برآمد به تخت فيروزه
مرغ قمر سيرى ، ناهيد بهجتى ، مشترى خصلتى ، خورشيد طلعتى ، بهرام شوكتى در غايت سرعت چون نسيم نوبهارى در گلستان ساحت سدّهء والاى پادشاه فرمانروا وزيدن گرفت و خبر اقبال اثر انتقال پادشاه مبرور شاه اسماعيل رسانيد . از نسيم اين عطيه غنچهء اميد نوّاب خانى و والدهء معظّمه‌اش در چمن مراد شكفتن گرفت و كسانى كه آن شب تا صبح در آتش اندوه و خون به سر برده با خاكستر نااميدى مقام داشتند ، در بوستان مسرّت و شادى بر بساط بهجت و كامرانى خراميدند ، بيت :
در نااميدى بسى اميد است * پايان شب سيه سپيد است
خان نامدار و مقيمان سراپردهء عزّت بدين كرامت صلات به مستحقّان رسانيده به سجدات شكر واهب المواهب قيام نمودند و اين لطيفهء غيبى را از شواهد اقبال پادشاه مؤيّد من عند اللّه شاه عباس حسينى دانستند .
روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 587 | ميرزا بيگ جنابدى