تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
و اقتدار ديو سلطان مغفور دانسته از طريق غدر و خدعه شخصى متهوّر و بىباك را به قتل وى برانگيخت . آن شخص انتهاز فرصت نموده در زمانى كه گوزل‌دره از فرّ نزول موكب سپهر قرين به أعلى عليّين دم از تفوّق مىزد ديو سلطان را به قتل رسانيده چون قاتل وى معدوم الاثر بود و سبب قتلش بر پادشاه جهان و ورّاث خون مشتبه بود لاجرم اعقاب و اخلافش از تفحّص و طلب ساكت گشته اقطاع و قشون او را به سليمان بيگ روملو ، كه از اقرباى وى بود و در سلك ملازمانش منتظم ، تفويض فرمودند . جوقه سلطان تكلو بعد از آن قضيّه در امر وكالت استقلال تمام يافته مهمّات ملكى و مالى من حيث الانفراد از پيش گرفت و باقى امراى عظام را با وى مجال مخالفت و منازعت نمانده اذعان به وكالتش نمودند . مواكب سپهر مراتب بعد از اين مقدّمات از ييلاق گوزل‌درّه به دار السّلطنهء قزوين آمده قشلاق هميون در آن مقام قرار گرفت و در طىّ يراق گرفتن قشلاق خبر قتل زينل خان شاملو مسموع بارگاه جلال گشت . كيفيّت اين واقعه آنكه چون زينل خان بر عزيمت معاودت اقطاع خويش حسب الفرمان قضا جريان به دامغان نزول فرموده در آن مقام به سمع وى رسيد كه گماشتهء او را مسمّى به قپان بيگ بود زمش بهادر به قتل رسانيده الحال بر سرير مملكت استرآباد بر حسب فرمان عبيد خان متمكّن است . زينل خان بعد از استماع اين مقدّمات در حوالى دامغان توقّف نموده كيفيّت اين واقعه و استيلاى عبيد خان بر خراسان به درگاه خلايق پناه معروض گردانيد و چنانچه رقم‌زدهء كلك بيان گشت در انتظار فرمان جهان‌مطاع روزگار مىگذرانيد تا آنكه به حسب اتّفاق [ 167 الف ] بر عزيمت شكار روزى با خاصّان و مقرّبان خويش بازان شكارى و شاهبازان عقارى « 1 » به پرواز آورده رو به كوه آورد . در حين اشتغال به امر فرح‌فزاى شكار جمعى از ملازمان زمش بهادر از استرآباد به قصد نهب و تاراج سر حدّ بيرون آمده در نواحى شكارگاه دوچار آن خان عالىمقدار گرديدند و صيد آهو و نخجير به قيد جوان و پير تبديل يافته ميانهء آن دو گروه محاربه‌اى عظيم به وقوع نينجاميد ، امّا بنا بر كثرت اهل خلاف و قلّت فارسان ميدان مصاف ، اوزبكيّهء « 2 » حرامى بر غازيان نامى غالب
هامش
( 1 ) ف : انجازى . ( 2 ) ف : از آن كه .