واقع است و مسمّى به جنگل كلان ، به خدمت ابراهيم سلطان رفته از مقرّ وى شمّهاى معروض داشتند . نوّاب سلطانى از آن مكان در حركت اسراع ورزيده ظاهر قلعه را مضرب خيام عساكر نصرت فرجام گردانيد و در ساعت محاذات بروج حصار را بر دليران مضمار كارزار قسمت نموده همگى همّت بر فتح آن حصار مصروف گردانيدند . شيران بيشهء هيجا و نهنگان لجّهء وغا از سر جدّ و اجتهاد به سرانجام وسايل عروج بر معارج بروج پرداخته به ترتيب سيبه و حواله ساختن همّت مصروف داشتند .
در اين اثنا امير شاه محمّد سيف الملوك ، امير قراگوز را كه از سپاهيان سالخوردهء معركه ديده بود و در ايّام قديم در ملازمت بعضى از سلاطين جغتاى به امر امارت و سردارى قومى قيامى مىنمود ، به رسم رسالت نزد نوّاب سلطانى ارسال داشت و التماس نمود كه : « قلعهء مذكور را با چندى از قراى آن ولايت به وى مسلّم دارند تا حلقهء عبوديّت سلسله شاهى در گوش جان كشيده من بعد سالك سبيل خلاف نگردد . » امير جعفر جهت تبليغ رسالت به مجلس نوّاب سلطانى درآمده بعد از تقديم قواعد سفارت ، به زبان ايجاز و اختصار ملتمس امير شاه محمّد مذكور گردانيد .
از استماع مضمون رسالت نايرهء غضب بىموقع سلطانى التهاب يافته در ساعت به قتل آن رسول معمّر سالخوردهء بىگناه امر فرمود . حضّار مجلس چندان كه شفاعت نمودند كه : « قتل رسول از آداب سلاطين دور است خصوصا اين رسول كه به پاى حيات مدارج عمر طىّ نموده به انتهاى اجل طبيعى رسيده است ، او را گناهى كه قتل لازم آيد نيست و ديگر بزرگان روزگار فرمودهاند :
كه
ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ
» « 1 » [ 138 الف ] امّا فايدهاى بر مواعظ و نصايح شفعا مترتّب نگرديد و فرمانبران در حال بدن آن پير نحيف را از بار سر سبك ساخته سرش بر فراز نيزه تعبيه نموده در محاذى برجى كه امير شاه محمّد حراستش مىنمود بازداشتند .
امير شاه محمد را از مشاهدهء آن حالت رعب و هراس از جاى برده دانست كه ممرّ سيلاب به خاشاك تزوير بسته نگردد و شير غضبان صايل به حركت نيروى حيلهء گوزن هايل تراجم ننمايد ، لا جرم در حراست برج و باره بيشتر از
هامش
( 1 ) مائده : 99 .