من ، امر را بر من مشتبه كرد و پردهپوشى تو به من در اين راه كمك كرد و من هم اكنون نمىدانم چه كسى مىتواند مرا از عذاب تو نجات بخشد ؟ و اگر تو رشتهء محبت خودت را از من قطع كنى ، به ريسمان كه چنگ بزنم ؟
واى به رسوايى من ، فرداى قيامت كه در پيشگاه تو بازايستم ، آن هنگامى كه به سبكباران بگويند ، بگذريد و به سنگين باران بگويند در آتش دوزخ فروريزيد ، آيا من با سبكباران مىگذرم ؟ و يا جزو سنگين باران در آتش فرود مىآيم ؟ واى بر من ! كه هر چه عمرم طولانى مىشود ، گناهانم زياد مىگردد و توبه نمىكنم آرى هم اكنون وقت آن فرا رسيده است كه از پروردگارم شرم كنم . . . »
( 1 ) تا اين كه يك باره اشك از چشمان مباركش باريدن گرفت و چنين گفت :
« اى نهايت آرزوها ! آيا مرا در آتش دوزخ مىسوزانى ؟
پس اميدواريم ( به رحمت تو ) و سپس خوف و خشيتم چه مىشود ؟
خداوندا با اعمال زشت و پستى به در خانهء تو آمدهام .
و هيچ كسى از مخلوقات تو همچون جنايت مرا مرتكب نشده است ! « 1 » خداوندا پاك و منزّهى چنان تو را معصيت مىكنند كه گويا تو معصيتكاران را نمىبينى ! و چنان صبر و شكيبايى دارى كه گويا كسى نافرمانى تو را نكرده است ، با خوشرفتاريت به قدرى به بندگانت محبت مىورزى كه گويى به آنها نيازمندى ! و حال اين كه تو اى مولاى من از ايشان بىنيازى . . . »
آنگاه به حال سجده روى زمين افتاد ، نزديك رفتم و سر مباركش را از
هامش
( 1 ) اين دو شعر در ضمن اشعار قبل گذشت - م .