حاجيان غرق در هيبت امام شدند آن هيبت و شكوهى كه هر بيننده را به خود جذب مىكرد و در برابرش سر تعظيم فرود مىآوردند ، شكوه و جلالى كه هيبت و عظمت جدش رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - را به خاطر مىآورد ! از همه طرف مسجد الحرام صداى تهليل و تكبير بلند شد و مردم از دو طرف صف را باز كردند و خوشبخت آن كسى بود كه بتواند دست امام را ببوسد و لباس احرامش را لمس كند و تمام خانهء خدا پر از نواى تكبير شد ، هوش از سر مردم شام پريد و از اين منظرهء با شكوه مات و مبهوت شدند زيرا كه آنان جز خاندان اموى كسى را شايستهء اين همه تكريم و تعظيم نمىدانستند و به نظر آنها خاندان اموى تنها وارث خلافت پيامبر ( ص ) و خويشاوند او بودند چنان كه بزرگان بنى اميه بر اين مطلب تأكيد ورزيده و در اذهان مردم جا داده بودند ! مردم شام با ديدن اين صحنه رو به هشام كردند و گفتند :
( 1 ) « اين شخص كيست كه مردم اين قدر از او تجليل مىكنند ؟ » هشام برآشفت و رگهاى گردنش از خشم ورم كرد و احوال « 1 » بودن چشمش پيدا شد و بر سر مردم فرياد كشيد و گفت :
« من او را نمىشناسم ! » البته آشنايى و شناخت امام عليه السلام را از آن جهت منكر شد كه بيم داشت مبادا مردم شام به آن حضرت بگروند و از بنى اميه روى بگردانند ، فرزدق شاعر بزرگ عرب كه در آنجا حاضر بود ، وجدانش بيدار شد و حق و حقيقت سراسر فكر و انديشهاش را به خود مشغول كرد و تمام بدنش لرزيدن گرفت و رو به
هامش
( 1 ) جاحظ در صفحهء 89 رسائل خود مىنويسد : « به هشام بن عبد الملك احول السّراق مىگفتند » ، و ابو النجم عجلى نيز در قصيدهء خودش دربارهء وى چنين مىگويد : « الحمد للّه الوهوب المجزل » - كه هشام با شنيدن اين مصرع شعر خوشحال شد و از خوشحالى دستهايش را بهم زد تا اين كه رسيد به اين مصرع كه نام خورشيد آمده است گفت : - « و الشمس في الأرض كعين الاحول » ، دستور داد پشتگردنى زدند و از مجلس بيرون كردند » جاحظ اضافه مىكند : كه اين نوع شعر گفتن دليل ضعف فوق العاده و از نادانى زياد است ! .