« اى بندهء خدا ! من غم و اندوهم را به پيشگاه خدا شكوه مىبرم ، و من دربارهء خدا مىدانم آنچه را كه شما نمىدانيد . يعقوب عليه السلام ، پيامبر بود ، خداى متعال يكى از پسرانش را از نظر او غايب كرد در حالى كه دوازده پسر داشت و مىدانست آن پسرش نيز زنده است با وجود اين ، آن قدر بر او گريه كرد كه از گريه و اندوه زياد هر دو چشمش سفيد شد و حال اين كه من به چشم خود ديدم ؛ پدر ، برادران و عموها و اصحاب و يارانمان را كه در اطرافم كشته و سر بريدهاند ، چگونه غم و اندوهم تمام شود ؟ ممكن نيست كه من شهادت فرزند فاطمه را به خاطر بياورم و اشك از ديدگانم جارى نشود ، و هرگاه چشمم به عمهها و خواهران مىافتد ، به ياد فرار آنها از خيمهاى به خيمهاى مىافتم . » « 1 »
( 1 ) هر وقت چشم امام عليه السلام به آب مىافتاد سوزش دل و ناراحتى و اندوهش چندين برابر مىشد زيرا كه او به ياد عطش پدر بزرگوار و اهل بيت آن حضرت مىافتاد راويان اخبار مىگويند : موقعى كه آن حضرت ظرف آبى را بر مىداشت تا بنوشد ، شروع به گريه مىكرد ، مىپرسيدند : اى مولا چرا گريه مىكنيد ؟ مىفرمود :
« چگونه نگريم و حال آن كه پدرم را از آبى كه براى درندگان و حيوانات بيابانها آزاد بود ، منع كردند . » « 2 »
آرى امام عليه السلام همواره بر مصايب پدر بزرگوارش گريه مىكرد ، بعضى عرض كردند : اى مولا ! شما مىخواهيد تا آخر عمر همين طور گريه كنيد .
اگر شما مىخواستيد خودتان را هلاك كنيد ، بيش از اين ممكن نبود ! فرمود :
هامش
( 1 ) مقتل الحسين ، مقرم : ص 47 و در حلية الاولياء : 3 / 138 نيز قريب به اين مضمون آمده است .
( 2 ) بحار الانوار : 46 / 108 .