ذكر سلطنت پسرش محمّد بن محمود
چون يمين الدّوله سلطان محمود طيّب اللّه بعبير الجنّة مرقده وفات يافت ، امرا و اركان دولت پسر مهتر را محمّد كه حاضر بود ، به حكم وصيّت پدر به جاى پدر نشاندند ، و بر او بيعت كردند به سلطنت و خطبه و سكّه به نام وى .
و مسعود در اين وقت متولّى اصفهان و رى بود . چون خبر مرگ پدر به وى رسيد ، از همدان متوجّه صوب خراسان شد ، و در عراق عجم نوّاب و عمّال برگماشت . چون او برفت ، اصفهانيان نوّاب و سپاهيان او را بيكبار بكشتند و عاصى شدند . چون نعى اين آوازه به وى رسيد ، [ 68 ] بازگشت و اصفهان را محاصره كرد ، و به قهر و عنوة بگرفت ، و نايبى آنجا نصب كرد ، و به خراسان رحلت نمود ، و به برادر محمّد نامه فرستاد كه من از اين بلاد كه پدر ترا وصيّت كرده است ، هيچ نمىخواهم ، آنچه از جبال و طبرستان فتوح كردهام ، مرا كفايت است ، مگر آنكه از تو موافقت و آيين مطابقت مىطلبم ، و آنكه نام من در خطبه مقدّم باشد .
محمّد جواب او به مغالطه گفت . چون مسعود به نيشابور رسيد ، محمّد با لشكر متوجّه برادر شد ، اصحاب محمّد ، مسعود را براى سماحت و سخاوت دوست مىداشتند . محمّد بر مقدّمهء جيش خود عم را ، يوسف بن سبكتگين ، بداشت ، به وقت ركوب كلاه از سرش بيفتاد . اين را به فال بد داشتند ، لشكريان او را بگرفتند و به قلعهء تگيناباد حبس كردند ، به امر على حاجب و يوسف عمّش .
چون مسعود از نيشابور به هرات رسيد ، لشكر استقبال نمودند . على حاجب خواست كه دستش را ببوسد ، و بدان جسارت و جرأت كه نمود بر وى منّت نهد ، بفرمود تا او را بگرفتند و بكشتند ، و عمّش يوسف را محبوس كرد ، و به نام خود به جمله ديار خراسان خطبه فرمود ، و از نيشابور به غزنه