تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ سامانيان وبويهيان وغزنويان ) ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
چه خواهى كرد و به كدام مهمّ قيام‌خواهى نمود ؟ گفت : به صيام و صلات و صدقه دادن و ملازم تربت پدر بودن ، و قرآن خواندن و ثواب آن رحمت به خاك تو فرستادن . آنگاه مسعود را پرسيد كه تو بعد از من چكنى ؟ گفت : اگر ترا بكشند ، من شمشير بكشم و خصمان ترا با خاك مغاك راست كنم ، و به غزوات و فتوحات قيام نمايم ، و به مجازات غزوات كسان را به حج فرستم ، و ثواب آن به تو دهم . گفت : با برادر خود چكنى ؟ گفت : آن كنم كه تو با برادر خود كردى . محمود خشمناك شد ، و غرض محمود از آمدن به رى آن بود تا مسعود را از خراسان به عراق فرستد ، تا ملك بعد از وى به محمّد بماند . چون ممالك عراق بر وى عرض كرد ، مسعود گفت : ملك عراق آنگاه به من مىدهى كه مال وى بستدى ، و مردم را درويش گردانيدى ، من با تو به خراسان مىآيم . بعد از آن او را استمالت و دلخوشى نمود ، و هفده هزار مرد به وى داد ، تا به شهر رى و دار الملك عراق متمكّن و راضى شد ، و او را سوگند داد كه بعد از پدر برادر خود را تعرّض نرساند ، گفت : من اين كار آنگاه كنم كه تو از من بيزار شوى . محمود گفت : اى فرزند ! چرا چنين مىگويى ؟ گفت : براى آنكه اگر فرزند تو باشم هر آينه مرا در خراسان هم حقّى باشد در املاك و اموال . سلطان فرمود كه برادر تو حقوق تو به تو رساند ، سوگند بخور كه با او جنگ و جدال و لجاج و خصومت نكنى ، گفت : اگر او حاضر شود ، و حق من ادا كند ، هر آينه سوگند خورم ، و اگرنه او در غزنين و من در رى چگونه سوگند خورم ؟ بر جمله مسعود با پدر به جواب و سؤال گستاخ بود . از ابو بكر على بن الحسن كاتب محمّد بن السلطان محمود بن سبكتگين روايت است كه سلطان محمود در تاريخ يوم الخميس ثالث و عشرين ربيع الآخر سنهء احدى و عشرين و اربعمايه به غزنه از دار الفنا به دار البقا رحلت كرد ، و او را شصت و سه سال عمر بود ، و در بيمارى صاحب فراش نشد ، و