به كمتر زلّتى عقوبات عنيف كردى ، و تأديب و تعريك به شمشير قاطع و سنان ساطع . حبس او مطمورهء لحد بودى . از اين سبب خلقى بر دست او فنا شدند ، و دلها از او برميدند و سينهها به حقد او آغشته گشتند .
و زعيم « 1 » كه حاجب او بود ، مردى سليم صدر و بىغايله بود ، و از جمله حشم و خدم او به سلامت موصوف و معروف ، و اموال اعمال خطّهء استراباد به وى سپرده بودند . نسبت اختزالى به دو كردند و او را بكشتند . به سبب قتل او نفرت لشكر زيادت شد . همه دل بر خلع ربقهء طاعت او نهادند ، [ و مجاهرت به كلمهء عصيان و استخلاص نفوس از معرّت خشونت جانب او ] قرار دادند .
او در اين ميانه از جرجان به سبب اخترام هواجر به عسكر جناشك تحويل كرده بود ، و از انديشهء مفاسد ايشان بىخبر . تا شبى پيرامن قصر او فرو گرفتند ، و اسباب و مضارب و مراكب او غارت كردند . خواصّ حضرت او او را از مضرّت عدوان ايشان رعايت نمودند . متغلّبان به جرجان رفتند ، و به تغلّب و تطاول شهر باز دست گرفتند ، و امير منوچهر را از طبرستان بخواندند ، و او به سبب حادثهء پدر و نفاذ مكيدت متابعت نمود تا تدارك آن خلل بكند .
چون به جرجان رسيد ، لشكرى آشفته ديد و كارها از دست اقتدار رفته .
طبقات و وجوه سپاه به دو پيغام دادند كه اگر در عزل و خلع پدر با ما موافقت نمايى همه از رغبتى صادق كمر بنديم و مطيع باشيم ، و اگرنه بر ديگرى بيعت كنيم ، امير منوچهر جز مدارات و مساهلت چاره نديد و انديشيد كه پردهء حشمت دريده شود ، و مادّهء فتنه و فساد متزايد گردد ، و خانهء قديم از دست برود .
شمس المعالى چون اجتماع كلمهء ايشان بر عناد و اتّفاق بر نوازع فساد بدانست ، با خواصّ مماليك و بقاياى اسباب به بسطام تحويل كرد ، و منتظر خاتمت كار و مآل حال بنشست . چون لشكر از او خبر يافتند ، منوچهر را بر
هامش
( 1 ) . در ترجمهء تاريخ يمينى و عتبى : « نعيم » آمده است .