هركسى از او به حسب استعداد چيزى قبول كند ، و استعداد عالم غيب جز در فطرت انبياء عليهم السّلام نباشد ، و اطّلاع ايشان به سبب مشاهدت عالم غيب بر ماضى و مستقبل يكسان بود ؛ و همچنين هر نبيّى در تصديق دعوت خود محتاج بود به اظهار معجزات كه نشان صدق او باشد ، و آن وقتى بود كه دواعى وقوع آن در او منبعث گردد ؛ و اگر نبى را داعيهء آن نباشد ، ظهور معجز لازم نبوّت نبود .
و در تصديق دعوى ، وقوع اين معانى سهگانه كه ذكرش تقديم يافت .
كافى بود و ظهور معجزات ، مقوّى و معاضد آن باشد . وقتى كه از براى اظهار حجّت و اشهاد دعوت بدان احتياج افتد و در معرض دعوى نبوّت فايدهء محض و تفتيش به معارضات و مناظرات آن است كه تا حق صريح و ظاهر گردد ، و از سر بصيرت متابعت احكام نبوّت و دفع دعوى مدّعيان كرده شود .
و هرچند ذكر اين معانى از مقصود كه بيان تاريخ است ، خارج است ، ليكن چون تاريخ منحصر است در زمان و زمان بدايت عالم [ است ] مبنى بر حدوث آن و تمهيد قاعدهء حدوث ، قول انبياء عليهم السّلام [ است ] ، لاجرم ذكر نبوّت و ما يتبعها بر ذكر مقصود مقدّم افتاد .
جامع التواريخ ( تاريخ بنى اسرائيل ) ( فارسى ) — صفحة 15
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص١٥