دوازدهم : ژوزيينگ « 1 » ، سه سال .
شوفيدى مردى عاقل بوده ، و در آخر عهد به واسطهء بدخويى مادر به لهو و عشرت مشغول شد ، و در عهد او مردى كيوجونگ « 2 » نام ، نى زدن پديد آورد .
و چون او نماند ، مادرش لوتايخو « 3 » نام بنشست ، و مىخواست كه از قوم خويش پادشاهى را بنشاند . امرا و معتبران راضى نشدند و جنگ كردند ، و از آن قوم سه هزار آدمى به قتل آوردند ، و فندى برادر شوفيدى « 4 » را بنشاندند ، و [ او ] مردى عاقل بود و در لباس و طعام تنعّم تمام كردى .
و فودى « 5 » پادشاهى نيكو بود ، و در عهد او چنان مشهور بوده كه از آن سوى درياى مشرق گياهى است كه اگر كسى به نيّت درازى عمر خورد ، چندانكه نيّت كند عمر يابد ، و اگر به نيّت آن خورد كه فريسته گردد چنان شود . او را هوس آن گياه خاست ، منجّمى داشت بغايت ماهر ، تونگ فونگ « 6 » نام ، او را بر كشتى نشانده بفرستاد تا آن گياه را بيارد ، چون مدّتى انتظار كرده بود ، روزى بناشناس پيش فالگويى رفت . او فال گرفته و گفته كه شخصى كه تو از حال او مىپرسى ، بر كشتى شكسته نشسته مىآيد ، و در اين حال سه نوبت دست برهم زده و خنديد ، و تا ده روز ديگر برسد .
پادشاه تعجّب نمود و آن حكم را بنوشت . بعد از ده روز منجّم برسيد و گفت : به واسطهء آنكه باد مخالف آمد و كشتى را بشكست ، مراجعت نمودم .
پادشاه گفت : در فلان روز چرا دو سه نوبت دست [ برهم ] زدى و خنديدى ؟
گفت : از آنكه فالگوى از ده روزه حال من مىدانست ، و ترا نمىشناخت كه پادشاهى .
و اين پادشاه را دو پسر بودهاند ، بزرگتر ليوانگ « 7 » نام ، اميرى با ايشان بد
هامش
( 1 ) .Ruziying( 2 ) .Qiu Zhong( 3 ) .Lutaihou( 4 ) .Xiaohuidi( 5 ) .Wudi( 6 ) .Dongfang Shuo( 7 ) .Liwang