سفير عثمانى اين نوشته را بنزد مشير الدوله وزير خارجه فرستاد ، و او بنزد شاه برده با بودن عين الدوله برايش خواند . گويا شاه تا آن روز آگاهى از خواستهاى اينان نميداشت گفت بسفير عثمانى بنويسيد كه خواستهاى آقايان پذيرفته شده ، و خود آنان باشكوه و پاسدارى بتهران بازگردانيده خواهند شد . سپس رو به عين الدوله گردانيده گفت : آقايان را پاسدارانه بازگردانيد . عين الدوله گفت : « اطاعت ميكنم ليكن عودت آنان موقوف است بر مقدماتيكه همين دو سه روزه به عمل خواهد آمد » . اين شد نتيجهء ميانجيگرى سفير عثمانى .
بدينسان روزها ميگذشت ، و كوشندگان يا كوچندان ، روزهاى سخت سرما را در آن پناهگاه بسر ميبردند . در كتاب آبى مينويسد : كوچندگان دادخواهيهاى خود را ، با زبان ساده و شورانگيز نوشته و چاپ كرده و ميان مردم پراكندند . ولى ما از چنين داستانى آگاه نيستيم . آنچه ما ميدانيم ايشان خواستهاى خود را با زبان واعظان بمردم ميرسانيدند .
از روزى كه رفته بودند هر روز حاجى شيخ محمد يا واعظ ديگرى بمنبر رفتى و بشيوه واعظان ، آيهاى يا حديثى عنوان كردى ، و در اينميان از ستمگرىهاى حكمرانان ، و از خودكامگى عين الدوله ، و از گرفتارىهاى مردم سخن راندى . هنوز نام مشروطه و آزادى در ميان نميبود . ولى براى نخستين بار ، كسانى آزادانه سخن از بديهاى دولت رانده و دلسوزى بتوده مينمودند .
پذيرفتن شاه درخواستها را
عين الدوله حكمرانى عبد العظيم را ببرادر زادهء خود امير خان سردار داد . پيدا بود كه آمدن او براى كار كوچندگان مىباشد .
اينان بديدن او نرفتند و پروا ننمودند ، ولى او خود پيام فرستاد « من براى اين آمدهام كه شما را عودت دهم به شهر ، و اگر اجازه ميدهيد خدمت رسيده مقصود را مذاكره كنيم » گفتند : بيايد و آمد و آقايان را ديد و در ميانه گفتگوهايى رفت .
پس از يكى دو نشست ، چنين نهاده شد كه كوشندگان ، نمايندگانى از سوى خود نزد عين الدوله بفرستند كه با خود او گفتگو شود ، اينان چهار تن را برگزيدند : ميرزا ابو القاسم پسر بزرگتر طباطبايى ، ميرزا مصطفى آشتيانى برادر حاجى شيخ مرتضى ، ميرزا محسن برادر صدر العلماء ، سيد علاء الدين داماد بهبهانى ، اينان خود پيشكاران آقايان ميبودند و بيشتر كارها با دست اينان پيش ميرفت .
شب چهارشنبه بيستم ديماه ( 14 ذى قعده ) ، اينان به شهر آمده و بخانهء عين الدوله رفتند و با او بگفتگو پرداختند ، عين الدوله بدوستاويز آنكه اين گفتگو را بشاه برساند آنانرا در خانهء خود نگهداشت ، و گفت ميبايد فردا شب را هم اينجا بمانيد گويا ميخواست نگزارد بازگردند و هر يكى را بجاى دور ديگرى بفرستد . به عين الدوله گفته بودند همهء كارها در دست اين چهار تن مىباشد ، آقايان خرسندند كه به شهر بازگردند ، ولى اينان نميگزارند .
اين بود ميخواست اينان را از ميان بردارد و پروبال علما را بكند .