باسكرويل مىبودهاند ولى نميدانيم در آن روز ميان كدام دسته افتاده بودند . علويزاده خودش را ميگويد در دسته ميان باغها بوده .
مستر مور در پيرامون كشته شدن باسكرويل سخنانى ميراند . در اينجا همچنين مىنمايد كه خود او در جنگ مىبوده . ولى همه اينها دروغهاييست كه از پندار خود يافته است ، و چنان كه گفتيم او هيچكاره نمىبود و بجنگ هم پا نگزاشت . نكوهشها كه از ايرانيان كرده و از فداييان ارمنى بستايشها پرداخته آنها نيز از همينگونه سخنانست و از روى فهم و راستى رانده نشده . اين كار باسكرويل و آن تاختى كه ميخواست بسيار پردلانه مىبود ولى بيباكى را هم دربر ميداشت . گيرم كه همگى شاگردانش پيروى از وى كردند و كسانى از ايشان در نيمه راه افتاده و كسانى خود را تا سنگر دشمن رسانيدندى و بدانجا دست يافتندى پس از آنچه كردندى ؟ ! آيا توانستندى آنجا را نگاه دارند ؟ ! پرسشى است كه به آسانى پاسخ نميتوان گفتن . هرچه هست براى اين كار مردان جنگ - آزموده مىبايست . از يك دسته توانگرزادگان ( يا بگفته ستار خان ، حاجى زادگان ) چه برخاستى ؟ !
دامنهء جنگ
كشته باسكرويل را از رزمگاه درآورده همراه كسانى از پيروانش به شهر فرستادند . ديگران بجنگ ايستاده بيش از اين به او نپرداختند .
پيكار به سختى پيش ميرفت ، دستههايى از مجاهدان از اينگوشه و آن گوشه دليرانه ميجنگيدند . خود سردار در « باغ سازنده » بالاخانهاى را گرفته با دوربين رزمگاه را ميپاييد و بسردستگان دستورهايى ميفرستاد . آواز تفنگ بهم پيوسته و توپها پياپى غرش مينمودند ، گاهى نيز آواى بمب برميخاست .
اين بار دوم بود كه همه مجاهدان از سرداريان و سالاريان و از گرجيان و ارمنيان و قفقازيان و ايرانيان ، دست بهم داده بيكسو رو ميآوردند ، و دستههايى از مردم تهيدست از پشت سر به يارى برميخاستند . از آنسوى حاج صمد خان نيز همه نيروى خود را به كار انداخته دليرانه ايستادگى ميكرد . شايد دستههايى نيز از لشكرگاه عين الدوله يا رحيمخان به او پيوسته بودند . اينست دليرانه پافشارى كرده فشار مجاهدان را برميگردانيدند و چهبسا ايشان بتاخت برميخاستند .
گذشته از شام غازان از خطيب نيز جنگ ميرفت . بلكه براى نخست بار دولتيان در برابر ليلاوا و اهراب پيدا شده از آنسو نيز پيكار مىكردند . تنور كشتار بسيار گرم شده زبانه ميزد ، پس از سى و چند سال تو گويى آواز ريزش گلولههاى آن روز ، كه از دور همچون ريزش تگرگ تند مينمود ، در گوش منست . در سراسر شهر آواز پيچيده هنگامه بس شگفتى برپا ميبود .
تا غروب همچنان خونريزى مىشد و تير و گلوله در ريزش و آمدوشد مىبود .
هر دو سو ايستادگى سخت مينمودند و راستى اينكه كار به شهريان و آزاديخواهان دشوار