تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 894

مساهمون:

ص٨٩٤
در اين روز مجاهدان با شور تازه‌اى به كار درآمده بر آن بودند تا دشمن را از جا نكنند ازپا ننشينند . ولى افسوس كه در گام نخست باسكرويل ، جوان آمريكايى را از دست دادند ، و اين خود مايه دلشكستگى گرديد . چنان كه گفته‌ايم باسكرويل « فوج نجات » آراسته و چنين ميخواست كه در اين جنگ فوج او پيشاهنگ بوده هنرنمايى كند ، و با اين آرزو شب و روز ناآرام ميزيست . ولى افسوس كه آزمايش ، ناآزمودگى او را نشان داد . آنهمه رنجها بيهوده شده خود او نيز بر سر اين آزمايش رفت . شمارهء پيروان او تا سيصد تن ميرسيد . ولى چنين ميگويند بيش از چهل و اند تن انديشه او را نپذيرفته و با وى پيمان استوار نكرده بودند ، و چون شب دوشنبه فرارسيد باسكرويل بآمادگى پرداخته دستور داد پيروان پيش از نيمه شب در شهربانى گرد آيند تا از آنجا بقره‌آغاج روانه گردند . سپس كسانى را نزد ستار خان فرستاده خواستار شد توپى بدست او سپارند . گفته‌ايم ستار خان با انديشهء او همداستان نمىبود ، و اين ميدانست كه از جوانان ناآزموده جنگ نديده چنان كارى برنيايد . اينهنگام نيز پاسخ داد : « ميرويد آمريكايى را بكشتن ميدهيد و توپ را بدشمن گزارده ميگريزيد » . اين گفته از دادن توپ بازايستاد . از اين كار سردار بسيارى از پيروان باسكرويل سست شدند و پيش از همه مستر مور كناره جسته بتماشا بس كرد . خود اين مرد داستان درازى مينويسد كه سيصد و پنجاه تن تفنگچى به او سپرده شده و او يكى از سركردگان بشمار مىبود ، و امشب بيشتر ايشان نيامده ، و او را تنها گزارده‌اند ، و چنين وامينمايد كه در جنگ همپاى باسكرويل مىبوده ، و تبريزيان را « ترسو » ستوده زبان به نكوهش دراز مىدارد . ولى همه اينها دروغ است و هركس ميداند كه اين انگليسى هيچگاه جنگ نكرده و تيرى بدشمن نه‌انداخته ، و بيش از اين عنوانى نداشته كه در ورزش و آموزگارى همراهى از باسكرويل مىكرد ، و امشب خود را بيكبار كنار كشيد . من از كسانى كه در پيرامون باسكرويل مىبودند و هنوز زنده‌اند ، پرسشهايى كرده و اينك گفته‌هاى برخى از آنان را ميآورم : علويزاده « 1 » كه از آغاز جنگ در ميانه مجاهدان و سپس با دسته باسكرويل مىبود چنين ميگويد : شبانه كه بايستى در شهربانى گرد آييم از كسانى كه پيمان فداييگرى مىداشتند جز يازده تن نيامدند . ديگران يا خودشان ترسيده پاپس گزاردند ، يا مادران و پدرانشان چون از آن آهنگ باسكرويل آگاهى ميداشتند جلو پسران خود را گرفتند . ولى از ديگران دسته انبوهى فراهم شدند . نزديك به نيمشب از آنجا روانه قراآغاج شديم . اين محله سرتاسر پر از مجاهد و توپچى و جنگجو مىبود . ما را بمسجدى راه نمودند كه چند ساعتى در آنجا بياساييم . باسكرويل دمى آرام نمىنشست و درون مسجد نيز ما را بمشق و ورزش واميداشت . مىگفتند :
هامش
( 1 ) آقاى مهدى علويزاده پسر حاج ميرمحمد على اصفهانى كه اكنون در تهرانست .