انبوهى مىداشت » ازاينرو بيكار نشستن به او دشوار ميآمد و خود را ناگزير از تاخت ديگرى ميديد . اين شگفت كه رحيمخان را از آهنگى كه مىداشت آگاهى نداده و با آنكه ميخواست از نزديكى نشيمنگاه او بتاخت پردازد ازو يارى نطلبيده بود .
از اينجا ميتوان دانست كه بفيروزى خود باور مىداشته و ميخواسته همه نيكنامى از آن او باشد .
بارى اينان بآناخواتون درآمده از آنجا رو به شهر آوردند . مجاهدان همين كه ايشان را ديدند بجنگ درآمدند و بيكبار آواز سختى برخاست . در شهر چگونگى را يافته بجنبش درآمدند و مجاهدان دستهدسته به يارى همكاران خود شتافتند . چون همچنان آواز شنيده ميشد خود سردار با يكدسته سواره برزمگاه شتافت . از رسيدن او تنور جنگ گرمتر گرديد . اينان پشتههايى را پناهگاه ساخته و آنان درههايى را سنگرگاه گرفته بودند و پياپى گلوله بر سر همديگر ميبارانيدند .
در اينميان چون دانسته شد كه سپاهيان قراملك است كه از اين راه تاخت آوردهاند كسانى گمان كردند شايد قراملك بىپاسبان باشد ، و اينست از راه شهر به آنجا تاختند و اميدوار ميبودند كارى انجام خواهند داد . ولى صمد خان دستههايى را بنگهدارى آنجا رها كرده بود . از جمله دسته قزاق با شصت تير و توپچيان با توپها جاى خود را مىداشتند و همين كه مجاهدان نزديك شدند بشليك پرداختند . مجاهدان اندكى كوشيده چون ديدند كارى از پيش نخواهد رفت بازگرديدند .
اما در بيرون پل آجى زدوخورد تا سه ساعت برپا مىبود و با آنكه هر دو سو در بيابان ميبودند پا ميفشاردند ، تا كمكم مجاهدان چيرگى نمودند و از سواران گروهى را از پا انداختند ، از جمله شجاع الملك پسر قادر آقا سردسته كردان كه مرد تنومند و دليرى ميبود و بر اسب چابكى نشسته رزمآزمايى نيكى مينمود ، تيرى كه مىگويند از تفنگ سردار بوده او را از اسب زندگى پياده كرد . كردان او را برداشته بيدرنگ بازگرديدند ، ديگران را نيز پا از جا دررفته رو برگردانيدند . مجاهدان به دليرى افزوده از دنبال ايشان تاختند و بسيارى از آنان را نابود ساختند . اگر رحيمخان از الوار به يارى ايشان نرسيدى و جلو مجاهدان را نگرفتى جز اندكى جان بدر نبردندى . صمد خان نوميد و رسوا خود را بقراملك رسانيده و اين بار دوم ميبود كه بشكست سختى دچار ميشد .
آن نزديك حاج صمد خان چنين ميگويد : ما در قراملك چشمبراه سپاه ميبوديم كه بازگردند . هنگام پسين ناگهان شيون و مويه شگفتى شنيده شد . كسى را فرستاديم آگاهى آورد شجاع الملك كشته شده كردان سر برهنه و گل برو ماليده شيوهكنان كشته او را ميآوردند . بيرون آمديم هنگامه شگفتى مىبود . مويه و گريه كردان سراسر آبادى را فراميگرفت . از آنسوى سپاهيان سواره و پياده پراكنده و پريشان پى هم ميرسيدند .
پارهاى زخمى ميبودند . صولت السلطنه سركرده سوار گورانلو را تيرى از گيجگاه
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 886
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٨٨٦