آنان را بهمدستى با مشروطهخواهان خواند ، و پيداست كه نتيجهاى نداد و ناچار كار بزدوخورد انجاميد ، و گاهى نيز جنگهاى سختى در ميانه رفت . ما داستان آن جنگها را نيك ندانستهايم و تنها آگاهيهاى پراكندهاى را در دست ميداريم كه در پايين مينويسيم :
در يادداشتى مينويسد : يكروز كردان در پيركندى بتاختوتاز پرداختند . مردم ديه از مجاهدان يارى تلبيدند . مجاهدان سواره و پياده به آنجا شتافتند و بهمدستى ديهيان بجنگ پرداختند پيكار خونين سختى رويداد . برف روى زمين را گرفته جز سفيدى ديده نميشد . ولى چندان خون ريخته شد كه تو گفتيى پوشاك سرخ به زمين پوشانيدند . ميگويند پانصد ششصد تن از دو سو كشته شدند . اينست آنچه در آن يادداشتست ، و بيگمان در شماره كشتگان گزافگويى شده است .
خود عمو اغلى و امير حشمت از يك جنگى با تلگراف به تبريز آگاهى فرستادهاند و چنين مىگويند : « دسته انبوهى از كردان و ماكوييان با چند تن سركرده بديههاى پارچى و حاشرود كه يكفرسخى خويست ريختند و سيم تلگراف را نيز بريدند . شب بيست و يكم ذى حجه ( 24 ديماه ) دويست و پنجاه تن از جوانان فداكار را بكندن بنياد ايشان فرستاديم .
اينان نيمه شب ناگهان گرد آنان را گرفتند و نزديك به يكصد تن را كشته پنجاه سر اسب با تفنگ و چيزهاى ديگر بتاراج گرفتند و آنان را تا دو سه فرسنگ پس نشانده بازگشتند » .
ميرزا آقا خان مرندى در يادداشتهاى خود مينويسد : بدخواهان مشروطه در خوى با كردان چنين نهاده بودند كه شبى آنان از بيرون به شهر تازند و گرد دز را فراگيرند و اينان از درون به يارى برخيزند و آزاديخواهان را بكشند و ريشه كنند ، و ماكوييان نردبانها همراه خود آورده بودند كه از باره دز فراز آيند ، ولى در جلو پافشاريهاى عمو اغلى و دليريهاى مجاهدان كارى نتوانسته ناچار شدند بگريزند .
نيز مينويسد : روزى بامداد كردها از ديه اگرىبوجاق به بدلآباد كه به شهر پيوسته است تاخت آوردند . آزاديخواهان از مسلمان و ارمنى بجلوگيرى شتافته چيره درآمدند ، و آنان را شكسته گريزانيدند . ولى هنگاميكه از دنبالشان ميرفتند دستههاى ديگرى از كردان ، از سوى سكمنآباد پشت سر اينان را گرفتند ، و آن دسته گريزنده نيز بازگشتند . بدينسان از دو سو مجاهدان را بگلوله گرفتند و در ميانه جنگ سختى رفت . چند تن از دليران بنام ارمنى با گروهى از مجاهدان مسلمان كشته شده ديگران با سختى خود را رها گردانيدند ، اگر پافشارى عمو اغلى نبودى امروز دز بدست ماكوييان افتادى .
در يك تلگراف ديگرى كه به تبريز رسيده و در روزنامه انجمن چاپ شده داستان شگفتى را باز مينمايد بدينسان : چند روز پيش اسبى با زينى به روى پشت و خورجينى به روى آن ، از دست مشروطهخواهان رها گرديده بسوى دشمنان تاخت . كردان همين كه
تاريخ مشروطه ايران ( فارسى ) — صفحة 874
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٨٧٤