و ما مىبينيم نامهاى به پروفسور براون نوشته كه نكوهش بسيار از ستار خان و كارهايش كرده ، و او را « لوتى » و « تاراجگر » و « قرهداغى » خوانده و از براون خواهش كرده كه چيزى در ستايش او ننويسد ، و در پايان نامه تقيزاده را گواه گفتههاى خود نشانداده كه پيداست با دستور او نوشته ، و براون ترجمه اين نامه را در آخرهاى كتاب خود آورده است « 1 »
بايد دانست تقيزاده و تربيت و چند تن ديگرى ، گذشته از خودخواهى كه دامنگيرشان شده به اين كارشكنيها واميداشت ، انگيزه ديگرى در كارشان مىبود ، با آمد و رفتى كه آنان بلندن ميكردند ، و همچون كبوتر دو برجه گاهى در آنجا و گاهى در اينجا ميزيستند ، ناچار مىبودند كه پيروى از سهشهاى مردان سياسى انگليس نمايند ، و بدگويى از مجاهدان كه يكدسته جانبازانى ميبودند دريغ نگويند .
بهر حال ستار خان با آن بيسواديش جربزه نيكى از خود نشان ميداد و رفتار بسيار ستوده ميكرد ، و درخور آن خوردهگيريها كه ميشد نمىبود ، باقر خان هم اگرچه برخى درشتخوييها ازو سر ميزد ، رويهمرفته رفتار و كردارش درخور ستايش مىبود .
اگر ما بخواهيم اندازه نيكرفتارى آزاديخواهان را بدانيم بايد به ياد آوريم ، كه در اينهنگام چهل هزار تن كموبيش بنام مجاهد در آذربايجان مىبودند . در خود تبريز شمارهشان از بيست هزار مىگذشت . پيداست كه در ميان اينهمه مردان كسان بدكردار و مردم آزار نيز مىبودند ، و ناچارى مىبود كه برخى كارهاى زشت از ايشان سرزند ، چيزى كه هست ستار خان و باقر خان و ديگر سردستگان و پيشروان تا ميتوانستند جلو ميگرفتند . داستان قلعه وانباشى و دستگيرى او را كه يك نمونه از رفتار ستار خان و ديگر سران با بدكردارانست خواهيم آورد . همانسالاربك تفنگچى كه سى و چهار قران پول از كسى ستده بود پس از كيفر دادن او را بيرون گردانيد و پول را به خود آنكس پس فرستاد . مجاهدان قفقاز با آن جايگاهى كه ميداشتند يكى از ايشان دخترى را فريفته و برده و نگه داشته بود چون دانسته شد مجاهدان به او برآشفتند ، و با دستور ستار خان دستگيرش گردانيده بانجمن سپردند كه پس از رسيدگى تيربارانش كردند . از اين گونه داستانها فراوانست .
در سايه اين نيك رفتاريها بود كه ستار خان اگر گاهى بيرون ميآمد مردم با شادى بسيار بتماشايش ميايستادند و در چندجا گوسفند زير پايش سر ميبريدند .
از سخن خود دور نيفتيم : يكى از پيشآمدهاى آبانماه بود كه از استانبول ايرانيان نشانى ( يا مدالى ) براى ستار خان فرستاده بودند ، و ميرتقى قلج با موزيك و شادى آن را بامير خيز برده به سينه او زد .
هامش
( 1 ) آن نامه بىنام چاپ شده . ولى ما ميدانيم كه نويسندهاش تربيت بوده .