دويست و پنجاه تن از دليران مجاهدان را برگزيده از بيراهه خود را به ديزجدز كه ميانه سلماس و خوى نهاده است رسانيديم ، و از آنجا پس از اندكى آسايش شبانه آهنگ خوى كرديم ، و چون ميدانستيم امير امجد و ديگران آگاهى نيافتهاند و شبانه همگى در خوابند ، يكسره خود را به نزديكى شهر رسانيده از ديوار در كه بلند مىبود بالا رفته بيكبار هياهو بلند كرديم ، و بدانسان به شهر ريخته آنجا را بدست گرفتيم . امير امجد با يك پيراهن و زيرشلوارى از سوراخ ديوار خود را بيرون انداخته گريخته بود
بارى شب هفدهم آذرماه ( 13 ذو القعده ) بود كه مجاهدان بدينسان به آسانى بخوى دست يافتند . چنان كه گفتيم فرمانده اين سپاه ميرزا نور اللّه خان و قوچعليخان ميبودند كه با يكانيان به اين كار پرداختند . شادروان بخشعليخان با همه كمسالى در اين جنگها دليرى بسيار از خود مىنمود ، و از همان هنگام نامآور گرديد . فرداى آن روز كسانى را از سر - شناسان بدخواهان كشته و خانههايى را نيز تاراج كردند .
نيز همان روز عزو خان و ديگران كه از سلماس بازميگشتند در بيرون خوى ناآگاهان با مجاهدان برخوردند ، و در ميانه جنگ درگرفته از ماكوييان كسانى كشته شدند ، و عزو خان در اينجا نيز شكست خورده توپ و قورخانه را گزارده خود با همراهان ، با رسوايى بيرون رفتند .
اين فيروزى ديگرى براى مشروطهخواهان بود و چنان كه خواهيم ديد از اينهنگام خوى بار ديگر كانون آزادى گرديد ، و تا پايان جنگهاى تبريز هميشه در آنجا نيز جنگهايى با ماكوييان در ميان ميبود .
در همان روزها در سايه اين فيروزيهاى آزاديخواهان ، در ارومى نيز جنبش پيدا شده حاجى محتشم السلطنه ، آن مرد دوروى پست نهاد انجمن را در آنجا باز نمود . ولى اين تا زمانى بود كه تبريزيان دست به بيرون مىداشتند . سپس كه شهر دوباره بتنگنا افتاد او نيز دوباره انجمن را بست .
شب حسن دلى
چنان كه گفتهايم عين الدوله پس از كناره جستن و تا قزلجه ميدان رفتن ، دوباره به كار آمده با سپاهى كه پيش ميبود و از تهران تازه مىرسيد ، بار ديگر بواسمنج آمد و در آنجا بيوسان نشست كه لشگرهاى ديگرى نيز برسد . در آنهنگام كه تبريزيان دستههاى مجاهدان را به اين شهر و آنشهر مىفرستادند و مرند و سلماس و خوى و مراغه را مىگشادند ، و از پيرامونهاى شهر غله كشيده مىآوردند ، عين الدوله همچنان در واسمنج مىنشست ، و تماشا ميكرد ، و چنان كه شيوه او ميبود كه در زمان ناتوانى سخن از آشتى بميان آوردى ، گاهى پيامهاى نيكخواهانه مىفرستاد و چنين وامىنمود كه به جنگ و خونريزى خرسندى نمىدارد .
در اين هنگام در لشگر او گذشته از ديگران يكدسته قزاق با توپخانه و آمادگى مىبودند . داستان اين قزاقان آنست كه چون عين الدوله با فشار محمد عليميرزا التماتوم